تبليغاتX
جای خالی عشق

من هراسم مي‌گيرد از اين‌همه درد. از اين‌همه آفتاب برنيامده. از اين‌همه تاريكي كه مرا در خود فرو مي‌برد و مي‌بلعد.

مي‌ترسم از لحظه‌ي درنگ و حس كينه كه فرو مي‌لغزد از پنجره‌ي رابطه‌ها. مي‌خواهم گريه كنم. به جاي تمام قاه قاه ابليس كه يخ مي‌كند از خنده‌ي نفرت‌انگيزش هستي آفرينش.

مي‌خواهم فرياد بزنم، به وسعت تمام آسمان و زمين و كهكشان فرياد بزنم و بلند بلند داد برآرم كه آي بس است اين دورويي، بس است اين‌همه بيزاري و نفرت. بگذار گوش زمين كر شود از فريادم!

من مي‌خواهم  بخوابم. مي‌خواهم زيباترين روياها را جشن بگيرم و پرواز كنم چونان پرنده‌اي رهيده از قفس.

من دلم تنگ است و مي‌خواهم كه بميرم. براي پروانه‌ها بميرم و سنجاقك‌هايي كه بال‌هاشان آذين دفترچه‌هاي شعر شاعران شد. من مي‌خواهم هراسم را به مترسكي ايستاده در دل مزرعه ببخشم تا در لبخند چوبي‌اش آن را براي همه‌ي كلاغ‌ها معنا كند. بگذار باد خبررسان مهرباني‌هاي خدا باشد.

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت 0:56 |

الهگان زمين خون‌خوارند و خدا سخت صبور

ابليس ناداني بال بر آسمان گشوده است و فوج‌فوج مردمان از جهل و بي‌خردي مي‌ميرند. چه خاطرات تلخي براي نسل‌هايي كه نيامدند و نديدند و نبودند. به گندابي شبيه است زمين، مدفون در لجن‌زار فراموشي.

قهرم مي‌گيرد از اين همه انتظار براي كسي كه نمي‌آيد و پيامي نمي‌آورد. خورشيد تيره و ماه نابيناست. چنان فاتحي بزرگ تاريكي پاي بر دوش جهان ايستاده و مست مي‌خندد به قاه‌قاه. زنجير بر پاي عقل آدميان بسته‌اند و شمشير بر پهلوي فرشتگان.

خدا را اين‌همه درد كه ما مي‌كشيم...

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 23:17 |
کمی خودش را تکان داد. چشمانش را بست و فکر کرد. لحظه ای دیگر درنگ کرد و بعد بالاخره به خودش جرات داد تا حرف بزند. نگاه که کرد دید خیلی دیر شده. او رفته بود و هرگز نگفته بود که دوستش دارد.
+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در جمعه دوم مرداد 1388 و ساعت 0:46 |