من هراسم ميگيرد از اينهمه درد. از اينهمه آفتاب برنيامده. از اينهمه تاريكي كه مرا در خود فرو ميبرد و ميبلعد.
ميترسم از لحظهي درنگ و حس كينه كه فرو ميلغزد از پنجرهي رابطهها. ميخواهم گريه كنم. به جاي تمام قاه قاه ابليس كه يخ ميكند از خندهي نفرتانگيزش هستي آفرينش.
ميخواهم فرياد بزنم، به وسعت تمام آسمان و زمين و كهكشان فرياد بزنم و بلند بلند داد برآرم كه آي بس است اين دورويي، بس است اينهمه بيزاري و نفرت. بگذار گوش زمين كر شود از فريادم!
من ميخواهم بخوابم. ميخواهم زيباترين روياها را جشن بگيرم و پرواز كنم چونان پرندهاي رهيده از قفس.
من دلم تنگ است و ميخواهم كه بميرم. براي پروانهها بميرم و سنجاقكهايي كه بالهاشان آذين دفترچههاي شعر شاعران شد. من ميخواهم هراسم را به مترسكي ايستاده در دل مزرعه ببخشم تا در لبخند چوبياش آن را براي همهي كلاغها معنا كند. بگذار باد خبررسان مهربانيهاي خدا باشد.
