هميشه دوست داشت که بره. فرقي نميکرد کجا، چطوري، با کي. البته نه، دوست داشت تنها بره. بدون اينکه مجبور باشه به کسي جواب پس بده. هميشه ميرفت و هميشه هم يه جايي مجبور ميشد از نيمهراه برگرده.
ميخواست بره، بره و بره و بره. تا اينکه اون روز عزمش را جزم کرد. گوشي تلفن را گوشهي اتاق انداخت. لباسش را پوشيد و نشست پشت فرمون ماشين و رفت...
حالا رسيده بود به پيچ و اينجا جايي بود که بايد تصميمش را ميگرفت. نگاه کرد، هيچ چيز نبود جز يک جاده، خط سفيد وسط جاده و تابلويي که روش نوشته شده بود «توقف مطلقاً ممنوع». پاش رو گاز ماشين بود و...
يک ساعت بعد مردم دنبال جنازهي گمشدهي کسي بودند که ميگفتند همراه ماشينش توي رودخونهي پايين پيچ جاده غرق شده بود.
