تبليغاتX
جای خالی عشق

هميشه دوست داشت که بره. فرقي نمي‌کرد کجا، چطوري، با کي. البته نه، دوست داشت تنها بره. بدون اينکه مجبور باشه به کسي جواب پس بده. هميشه مي‌رفت  و هميشه هم يه جايي مجبور مي‌شد از نيمه‌راه برگرده.

مي‌خواست بره، بره و بره و بره. تا اينکه اون روز عزمش را جزم کرد. گوشي تلفن را گوشه‌ي اتاق انداخت. لباسش را پوشيد و نشست پشت فرمون ماشين و رفت...

حالا رسيده بود به پيچ و اينجا جايي بود که بايد تصميمش را مي‌گرفت. نگاه کرد، هيچ چيز نبود جز يک جاده، خط سفيد وسط جاده و تابلويي که روش نوشته شده بود «توقف مطلقاً ممنوع». پاش رو گاز ماشين بود و...

يک ساعت بعد مردم دنبال جنازه‌ي گم‌شده‌ي کسي بودند که مي‌گفتند همراه ماشينش توي رودخونه‌ي پايين پيچ جاده غرق شده بود.

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 23:25 |
راستی کجاست آن همه واهمه؟ کجاست آن همه خاطره از هراس و دلهره؟ کجا رفت آن روزهاا که دل پر می زد برای دیدن کسیکه به چشم نمی آید؟ چه شد؟ من کجایم؟ کجای این زمین خاکی؟ کجای این بلبشوی پوشالی؟

کجاست تنهایی؟ تمام آن تنهایی که دنیا را گنجایش آن نبود که تحملش کند؟

من گم شده ام. میان رفتن و ماندن. میان بودن و نبودن.

گم شده ام در این سراب سیل آسا که جهان را فرا گرفته است.

«من در کجای این زمین ایستاده ام»

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 و ساعت 0:6 |

وقتی می شکنی اجازه نده هیچکس حتا صدای ترک خوردنت را بشنوه. بذار تنهای تنها باشی. راستی فراموش نکن یک تابلوی ورود ممنوع همیشه رودر تنهایی هات نصب کنی...

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 23:41 |