تبليغاتX
جای خالی عشق

 

فقط محض خاطر من یک لبخند بزن تا بدانم که هنوز می توان خندید...

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:11 |
فصل خوبی نیست. کرخت ام. تمام وجودم پر از چیزی ناشناخته است. چیزی شبیه مرگ. مدام می خواهم که بخوابم و همین حس مرا به سمتی هدایت می کند که من اسمش را می گذارم نیستی... کاش می توانستم رها از هرچه هست و نیست مثل دوران کودکی ام میان دنیا و هرآنچه که در آن است زندگی کنم. بدوم. بخندم. آواز بخوانم. راستی که چه قدر دلتنگ رهایی ام...

دستم را بلند می کنم تا چشم هایم را بپوشانم به یاد قایم باشک بازی هایمان اما کسی نیست قایم شود. چه قدر همه را واضح و آشکار می بینم. نه پوشیدگی و نه پیچیدگی. هرچه هست همه ریا و دروغ. چه دنیای بدی!!! چه دنیای بدتری!!!

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 3:4 |