- الو! اداره ی پلیس؟ می خواستم بگم که همسایه ی روبرویی ما زن اش را کشته.
بدون اینکه منتظر جواب بماند صحبت کرده بود.
- خودام سایه هاشون رو دیدم. درسته که چشمام یه کم ضعیف شده، اما سایه هاشون به اندازه ی کافی بلند بودند که همه چیز را خوب ببینم.
صدای خفه اما تعجب زده ای از آن سوی تلفن پرسید: آقا، شما می خواهید یک قتل را گزارش کنید؟ اما...
مرد با تشنجی ناگهانی فریاد زد: یک بار که عرض کردم آقا. اگر دیر بجنبید طرف فلنگو می بنده. شما که نمی دونید چه قدر نامرده. هر روز زن بیچاره را کتک می زد.
مرد پلیس که بعد از یک روز کار زیاد حالا بیشتر طالب کمی استراحت بود، به همکارش نگاهی انداخت. روی دهنی را با کف دست پوشاند و آرام گفت: فکر کنم با همسایه اش مشکل داره ... بعد با انگشت به گیجگاهش اشاره کرد و ادامه داد: غلط نکنم رفته مرخصی.
مرد که هنوز پشت گوشی منتظر بود گفت: آقای پلیس می شنوید که من چی می گم؟ و مرد پلیس با دست پاچه گی و در حالی که دست اش را از روی دهنی برمی داشت گفت: بله، بله... گوش ام با شماست.
مرد دوباره فریاد زد: اما من فکر نمی کنم.
صدا که سعی می کرد خیلی محترمانه صحبت کند جواب داد: آروم باشید آقا. سعی کنید بر اعصابتون مسلط باشید و همه چیز را درست و واضح توضیح بدید.
مرد همان طور وسط اتاق خشک اش زده بود و داشت پیش خود اش فکر می کرد که حتما اشتباه کرده. نمی توانست درست باشد. عینک کلفت سیاهش را روی بینی نوک عقابی اش کمی جابه جا کرد و گردن باریک استخوانی اش را جلوتر کشید تا بهتر ببیند. با وجود برف سبکی که می بارید و مه رقیقی که هوا را گرفته و پنجره ها را از رطوبت می پوشاند، او خوب می توانست سایه های بلند را تشخیص دهد. پنجره ها درست روبروی هم قرار داشتند و فقط یک خیابان نه چندان پهن آنها را از هم جدا می کرد. از همان روز اول ورودشان که رفته بود پشت این پنجره تا ببیند همسایه ی جدید اش کیست، توانسته بود بفهمد که آن دو با هم مشکل دارند. بعد از آن هر شب بعد از بازگشت از اداره و یک روز کار خسته کننده و پشت میز نشستن ،سرگرمی اش این بود که پنجره ی روبرویی را دید بزند تا شاید بفهمد دلیل مشکل آن دو چیست. اما هیچ چیز بیشتر از این عاید اش نشده بود که دریابد آن دو سایه ی بلند زن و شوهر بودند و این را هم از در آغوش رفتن های گه گاهشان دریافته بود. اما این عشق بازی ها خیلی طول نمی کشید و خیلی زود به مناقشه می کشید پس آن دو عاشق و معشوق نبودند که مجبور بودند تحمل کنند.
گه گاه که سایه ها را دنبال می کرد می دید بعد از جدا شدن از آغوش یکدیگربا اشاره ی دست و حرکاتی نامنظم با هم صحبت می کنند. تما م اینها برای او مثل یک نمایش خیمه شب بازی سرگرم کننده بود. بعد از آنکه کار به نزاع می کشید آن قدر حرکات و اشارات اشان تند و آشفته می شد تا بالاخره هر دو سایه ی بلند کوتاه می شدند و در پایان به سرعت غیب اشان می زد.
- ببینید آقای پلیس! من امشب شاهد یک قتل بودم. توی آپارتمان روبروی خانه ام. انگشت اشاره اش را روی میز تلفن گذاشته بود و آن را فشار می داد طوری که انگار قصد داشت میز را سوراخ کند.
صدای پشت گوشی با اغراقی شبیه به تمسخر پرسید: شما مطمئنید؟
مرد این بار انگشت اش را محکم تر به سطح میز فشرد و دوباره فریاد کشید: یعنی چه آقا؟ مگه شما پلییس نیستید؟ مگه نمی خواهید از آنچه که من دیدم مطلع بشید؟! مگه نباید قاتل را دستگیر کنید؟ پس دیگه این همه سئوال و جواب برای چیه؟ نکنه فکر می کنید من دارم دروغ می گم؟
و انگشت اش را از روی میز بلند کرد و این بار با آن زد زیر عینک اش و آن را بالای بینی اش همان جا که فرو رفته بود تا برآمدگی روی دماغ بیشتر خودش را نشان دهد، فرستاد.
صدا که بیشتر دوست داشت در آن لحظه داخل رختخواب گرم و نرم بود تا پشت میز گفت: من قصد اهانت به شما را ندارم اما قبول کنید که این روزها خیلی ها برای انتقام کشی از همسایه هاشون از پلیس استفاده می کنند و ما را به دردسر می اندازند.
مرد که از عصبانیت داشت سبیل تنک اش را می جوید سعی کرد بر اعصابش مسلط شود، بعد نیم سرفه ای کرد و ادامه د اد: شما این طور فکر کنید. به هر حال من وظیفه ی خودم دونستم که به شما اطلاع بدم. سپس گوشی را سر جایش قرار داد. کمی تامل کرد و دوباره به سمت پنجره برگشت. ولی اگر سایه ی او هم از آن سو دیده می شد؟ پس دست برد و کلید برق را زد. چراغ اتاق خاموش شد و او توانست سایه را ببیند که روی چیزی شبیه مبل لمیده بود و داشت سیگار می کشید.
این بار اتفاقا غیب اشان نزده بود. لحظه به لحظه جر و بحث و حرکاتشان عصبی تر می شد. نمی شد حدس زد که درباره ی چه موضوعی صحبت می کنند اما قضیه حتما برمی گشت به قاب عکسی که سایه های بلند بین هم رد و بدل می کردند. طوری که انگار سایه ی بلند مرد سعی می کرد آن را به زن بدهد و سایه ی زن آن را نمی گرفت و پس می زد. چشم هایش قی گرفته بودند از بی خوابی. دست برد و با دو انگشت گوشه های چشمانش را از زیر قاب عینک تمیز کرد. بعد پلک های سنگین اش را به هم فشرد تا بهتر ببیند. حالا سایه ی بلند مرد چکشی را برداشته بود و به سمت دیوار ته اتاق می رفت و برمی گشت و چکش و قاب عکس را به سمت زن دراز می کرد و زن از گرفتن آن سر باز می زد. آخر سر هم زن به شدت قاب را گرفت، چیزی گفت و آن را روی زمین کوبید. سایه ها خیلی لرزان شده بودند و او باید تلاش بیشتری می کرد برای بهتر دیدن، ولی به هر حال دیده بود. او شاهد بود که بعد از یک ساعتی جر و بحث و کشمکش وقتی که دعوا بالا گرفت و سایه ی زن آن قاب عکس را روی زمین انداخت سایه ی دیگر بیش از آن طاقت نیاورد، به تندی برگشت و چکش را به سمت او پرتاب کرد.
باز دست برد به سمت تلفن. حتما مرد با آن پک های عمیقی که پیاپی به سیگارش می زد داشت پیش خود اش نقشه ی فرار اش را طرح ریزی می کرد. با خودش گفت: نباید معطل کنم. بیچاره زن بی گناه!
- آقا باور کنید مرگ آن هم به خاطر هیچ و پوچ خیلی زور داره. اون شب هر چی ما سعی کردیم نتونستیم کاری کنیم. پلیس می گفت مزاحم هستی. همسایه ها که اصلا باورشون نمی شد، آخه واقعا هم خنده دار بود که کسی به خاطر یک قاب عکس زن اش را با چکش بکشه. هیچ کس جز من نمی دونست که اونها همیشه سر همه چیز دعوا و زد و خورد داشتند. سربرگرداند دید که مرد دارد از شیشه ی اتوبوس بیرون را نگاه می کند. پس ادامه داد: دقت می کنید که؟ پسرک که بیست و پنج شش ساله به نظر می رسید و معلوم بود که اصلا به حرف های او گوش نمی کند چهره ی درمانده اما هیجان زده ی مرد را نگاه کرد با خودش فکر کرد چه دماغ دراز مسخره ای دارد و گفت: بله، بله، می فرمودید. و بعد در دل گفت: این یارو حتما خله. ای بابا. ما را باش گیر کی افتادیم... درد خودمون کم بود.... اما سعی کرد تظاهر کند که به حرف هایش گوش می دهد. پس مرد که بینی اش مثل نوک عقاب بلند و خمیده بود و تکه گوشتی شبیه یک تکه خمیر ورز داده نشده ی قلمبه روی آن قرار داشت با آن عینک قاب مشکی کلفت اش بی شباهت به بازی گران سینمای کمدی نبود ادامه داد که :
_ بالاخره مرده بلند شد و سیگارشو توی زیر سیگاری یا یه همچین چیزی که من فقط یه سایه ی محو ازش می دیدم خاموش کرد و رفت. فکر می کنم که رفت بالای سر جنازه ی زن اش که اونجا افتاده بود. خودم دیده بودم. سایه اش را. سایه هاشون محو اما بلند بود. مخصوصا سایه ی مرده.
- من به هر حال باید کاری کنم. این مردک دیوانه اصلا معلوم نیست که می خواهد چه کند؟! خوب دید که سایه ی بلند یک صندلی برداشت، کوتاه شد چون که رفته بود تا آن را روبروی دیوار قرار دهد. بعد انگار رفت سراغ جسد . زیر دو بغل سایه ی لش و بی حرکت را گرفت و آن را کشان کشان به طرف صندلی برد و روی آن انداخت. طوری که پشت سایه ی بی حرکت به مرد بود گویا داشت آن روبرو، دیوار را و شوهر اش را نگاه می کرد. پس از آن رفت ، وقتی که برگشت چیزیث شبیه به دریل در دست داشت. سایه ی سیم در دست او کشیده شد و بعد سر دوشاخه ی سایه در دیوار فرو رفت. حالا صدایی شبیه به صدای مته به گوش اش می رسید. از حدس اینکه قرار بود چه اتفاقی بیفتد مو بر بدنش راست شد. حیوان! به جنازه هم رحم نمی کند؟!
پسرک از سر نارضایتی دستی به پیشانی اش کشید و گفت: شما حتما مرد شجاعی هستید آقا. اما باور بفرمایید داستانتون را مشکل می شه باور کرد. مرد لبانش را جمع کرد. نوک دراز بینی اش را با انگشت خاراند و گفت: اگه باور نمی کنید روزنامه های دیروز را بخوانید. اونجا نوشته شده که پلیس دیروز جسد زنی را که در اثر اصابت چکش به فرق سراش مرده و جنازه اش روی صندلی رها شده بوده پیدا کرده. انگار همسایه ی بغلی برای گرفتن چیزی رفته ، در باز بوده اما شوهرنبوده. من که گفته بودم فلنگو می بنده. زنک جیغ کشیده جنازه را دیده، بی هوش شده و همسایه ها ریختن اونجا... روی دیوار، روبروی جایی که صندلی و زنه بودن قاب عکسی از یک پیرزن آویزان بوده روی زمین هم یک چکش و یک دریل بوده که انگار ....
هنوز حرف اش را تمام نکرده بود که پسرک بلند شد:
- ببخشید. من باید توی همین ایستگاه پیاده شم. بلند می شید تا من برم؟
مرد هیکل لاغر ضعیف اش را به زحمت بالا کشید، از زیر عینک به پسر نگاهی کرد و گفت: - به هر حال یادت نره که روزنامه های دیروز رو بخونی... صفحه ی حوادث... عنوان اش هم اینه: قتل زن به خاطر عکس مادر. آخه من بهشون گفتم که همه چیز از اون قاب عکس شروع شد.