تبليغاتX
جای خالی عشق

مزاحم

 

سوز سردي مي‌وزيد. انگار بالاي کوهها برف باريده بود و قرار بود به زودي روي شهر‌ هم ببارد. سپيده از تاكسي كه پياده شد مستقيم رفت به سمت اتوبوس‌ها، ترجيح مي‌دهد با اتوبوس برود چون به خاطر شلوغي‌شان هميشه گرم و خفه هستند. داخل كه مي‌شود، خانمي با اخم و تخم مي‌گويد كه بليتش را به او بدهد. و او بدون هيچ سئوالي بليت را تقديم مي‌كند شايد هم به خاطر آرامش موسيقي‌اي كه در گوش‌اش پخش مي‌شود، اهميتي نمي‌دهد. صاف مي‌رود لبه‌ي يكي از صندلي‌ها مي‌نشيند. موبايل‌اش را به زحمت از جيب مانتو  بيرون آورده و دارد موسيقي را تغيير مي‌دهد كه ناگهان متوجه مي‌شود بغل دستي‌اش دارد با او صحبت مي‌كند. برمي‌گردد و نگاه‌اش مي‌كند. خانمي‌ تما‌ما سياه پوش، با عينكي قاب فلزي است كه گوشي كرم رنگي را از گردن‌اش آويخته و حالا دارد آن را باز مي‌كند و چيزهايي مي‌گويد كه او متوجه‌شان نمي‌شود. روبرمي‌گرداند، اما انگار آن خانم هنوز دارد ادامه مي‌دهد. گوشي‌هايش را از گوش خارج مي‌كند و باز به آن خانم  نگاه مي‌كند، چيزي نمي‌پرسد. اما زن مي‌گويد :

-  شما جوونا بهتر اين چيزا رو بلديد. بيا. و در اينجا گوشي‌اش را به سمت سپيده گرفت.... شماره‌اش سي و يك يا يه همچين چيزاييه.

سپيده اين بار سعي كرد با دقت بيشتري او را برانداز كند. چشماني درشت و لبهايي پهن و رژماليده داشت با موهايي تيره‌رنگ و حالت داده كه از زير مقنعه‌ي مشكي بيرون آمده بودند. پس به نظرش آمد كه او آن قدرها هم نمي‌تواند پير باشد. گفت:

- مي‌خواهيد پاكش كنم؟ شماره رو مي‌گم.

زن كمي جابجا شد و مثل كارآگاهي كه متهم‌اش را با نگاه بررسي مي‌كند، از بالاي عينكش به او نگاه كرد  و گفت:

- آره! يكيه كه از صبح تا حالا مزاحم‌ام مي‌شه. چند بار براش مشغولي فرستادم.  اما دست بردار نيست.

گوشي را كه گرفته بود، وراندازي كرد. مارك گوشي خودش اما مدل معمولي و سطح پاييني بود‌. كمي احساس غرور كرد. بعد خواست شماره‌ها را نگاه كند كه ديد دكمه‌ي گوشي، به زحمت تكان مي‌خورد. گفت: اي بابا! چرا همچينه؟ تكون نمي‌خوره.

خانم كه حالا برگشته و رو به او نشسته بود، دوباره از بالاي عينك او را نگاه كرد. يك لحظه احساس كرد چه‌قدر اين نگاه‌ها برايش زننده و نامفهوم‌اند. كمي بيشتر سعي كرد و ادامه داد: آهان حالا شد. خب، ايناها. اين شماره ‌است ديگه؟ سي و يك، صفر، يك.

زن ناگهان با نگراني وصف‌ناپذيري از جا جست و گفت: آره، آره خودشه. پاكش كن... همه‌شو پاك كن. دست‌ات درد نكنه. و با دلهره چشم گرداند و جلوي اتوبوس را نگاه کرد و نگاه‌اش از بالاي شال قهوه‌اي رنگ جلويي و ميله‌ي سرد جداکننده‌ي وسط اتوبوس گذشت تا رسيد به جايي آن سوتر ميان انبوه جمعيت مردها  که کسي با کلاه پشمي قرمز و کاپشني مشکي که آن را تا زير چشم‌هاي‌اش بالا کشيده بود داشت آنها را مي‌پاييد. اما سپيده از تمام اينها چيزي نفهميد چون داشت دنبال شماره‌ي مورد نظر مي‌گشت.

با خودش گفت پس تشكر كردن هم بلد است. بعد شماره‌ها را پاك كرد. چند بار جواب داده شده و چند بار بي‌پاسخ مانده بود. گوشي را برگرداند، اما زن آن را نگرفت و گفت:

-                    يادم بده چه‌طوري باهاش كار كنم. من كه بلد نيستم.

چه قدر براي‌اش عجيب بود. با اينكه زبان گوشي فارسي بود و سيستم آساني هم داشت، و در ضمن گوشي مال خود او بود، نمي‌توانست با آن كار كند. سپيده با ظن و گمان به او كه منتظر و نگران نگاه‌اش مي‌كرد گفت: باشه. خيلي ساده‌است. ببينيد، مي‌ريد توي مِنو. بعد كانتكتتونو باز مي‌كنيد. زن برمي‌گردد با دهاني نيمه باز و چشماني که از زير شيشه‌ي عينک مانند دو علامت سئوال ته دو جمله‌ي نامفهوم هستند منتظر  بقيه‌ي حرف‌هايش مي‌ماند. سپيده او را که مي‌بيند يادش مي‌افتد به روزي كه براي پدرش كه اتفاقا او هم همين مشكل را در بدو خريد گوشي‌اش داشت  مثل اين توضيحات را مي‌داد و پدر مدام به او يادآوري مي‌كرد كه ساده تر و به زبان خودماني برايش بگويد. پس ادامه داد: ببينيد. اين شكل دفترچه را مي‌بينيد اينو باز مي‌كنيد بعد مي‌ريد قسمت اصلاح و بعد اونايي رو كه نمي‌خوايد با اين دكمه حذف مي‌كنيد. خب، خودش مي‌پرسه حذف كنه؟ بعد شما هم دكمه‌ي بله را فشار مي‌ديد. اما يك لحظه حس كرد كه زن ديگر هيچ توجهي به او نمي‌كند. وقتي برگشت ديد او دارد با همان نگراني و دست‌پاچگي داخل كيفش دنبال چيزي مي‌گردد. گوشي را به سمت‌‌اش گرفت: بفرماييد. خيلي ساده‌است. اونايي كه نمي‌خواستين هم حذف كردم. زن اين بار با دستپاچه‌گي بيشتري سرش را از داخل کيفش بالا آورد، گوشي را گرفت، بعد گفت كه فهميده و او در دل گفت: آره جون بابات! زن دوباره پرسيد: پس گفتي برم تو قسمت دفترچه، بعد حذف كنم؟ و او گفت: آره. فقط تو قسمت دفترچه. و در دل يك بار ديگر احساس غرور كرد كه خودش را مجبور نكرده بود دوباره برايش توضيح دهد و شايد حتا يك لحظه با خود انديشيده بود بگذار در همين ناداني‌اش بماند.

زن با يک دست گوشي را گرفته بود و دست ديگرش که هنوز داخل کيف بود دسته‌ي فلزي چاقو را چسبيده بود، آن‌چنان سفت و سخت که دسته از گرماي عرق پوست او خيس شده بود در آن سرما.

- نمي‌دونم كيه. خيلي اذيت‌ام مي‌كنه. آخه بگو من پيرزنو چه به اين حرفها. يه وقتايي مي‌گم نكنه از آشناهامونه مي‌خواد سربه سرم بذاره. هر دفعه يا جواب نمي‌دم يا اشغالي براش مي‌فرستم اما باز ول نمي‌كنه. نمي‌تونم هم به پسرام چيزي بگم، مي‌گم يه وقت غيرتي مي‌شه يه سرو صدايي راه مي‌ندازه. راستي به مخابرات بگم برام كاري مي‌كنن؟

سپيده دست او را که هنوز در کيف بود و مثل پاچه‌ي دزدي در دهان سگي نگهبان، گير کرده بود نگاه کرد و با خود انديشيد كه هيچ علاقه‌اي به شنيدن حرفهاي عجيب و غريب او ندارد، چرا نبايد اين مشكل را به پسراش بگويد و پسر چرا نبايد عاقلانه برخورد كند، اما بعد دل‌اش سوخت و گفت : فكر كنم اگه شماره را بهشون بديد براتون پي‌گيري مي‌كنند. بايد بريد قسمت شكايات.

- يعني درست‌اش مي‌كنن. برم همين مخابرات‌ها؟

- آره ديگه. هر مخابرتي. اصلا ببينم مگه نه اينكه شماره افتاده روي صفحه‌ي گوشي شما، خب تهديد‌اش كنيد. بعد هم اگه ادامه داد شماره رو بگيريد بديد دست يه آقايي كسي باهاش صحبت كنه ... ميان حرف‌اش پريد كه : كدوم آقا؟ پسرامه و شوهرام كه .... و دسته را محکم‌تر چسبيد. اين بار براي تلافي دفعه پيش سپيده ميان حرف او پريد: خب همون شوهرتون. قبل از اين فكر كرده بود كه شايد شوهري ندارد.

زن در حالي‌که به صفحه‌ي گوشي خيره شده بود گفت: كدوم شوهر عزيزم. از اين مردا نيست كه بشه به‌اش چيزي گفت. ازش مي‌ترسم. بعد به‌ام گير مي‌ده كه اگه خودت نخواستي پس شماره‌تو از كجا آورده؟! چه مي‌دونم. و دوباره چشم گرداند ميان جمعيت مردان، همان نقطه‌اي که حالا از حضور يک غريبه خالي مانده بود.

اين قضيه براي سپيده که اتفاقا در ازدواج موفق بود و هسراش را هم خيلي دوست داشت کمي عجيب به نظر مي‌رسيد، چون اگر او بود حتما به تنها كسي كه مي‌گفت شوهراش بود.

-                    خوب البته همه كه مثل هم نيستند، ولي... همون به مخابرات بگيد بهتره.

-                    همين جاست؟ خيلي مي‌ترسم. شوهرم به ام گير مي‌ده. و بيرون را تماشا كرد.

شب شده بود. از آن شب‌هاي سرد زمستاني و شلوغ. نئون بالاي مغازه‌ها و شرکت‌ها  چشمانش را اذيت مي‌کرد اما او احساس خوبي داشت از اينکه بيرون را تماشا کند، انگار خيال‌اش راحت شده بود از اينکه ديگر کسي تعقيبش نمي‌کرد. بعد آهي کشيد و ادامه داد: برم بگم، ببينم مخابرات مي‌تونه كاري برام بكنه؟

و سپيده تعجب کرد چون در آن حوالي مخابراتي وجود نداشت و زن يك‌ريز چيزهايي مي‌گفت و او گوش نمي‌داد. داشت با خودش فكر مي‌كرد كه اگر گوشي مال خود اوست و هر روز همين اتفاق برايش مي‌افتد پس چه طور تا حالا ياد نگرفته با آن كار كند؟ دوباره گوشي‌‌ها را داخل گوش‌اش گذاشت. اما هنوز دكمه‌ي پخش موسيقي تلفن را فشار نداده بود كه زن به سمت‌اش برگشت و گفت:

- مي‌دوني دو سه سال پيش پسرام با يه دختره دوست بود كه دو سال از خودش بزرگ‌تر بود. دختره خيلي عاشق پسرم بود. مي‌گفت بايد باهاش ازدواج كنه. حالا من مي‌ترسم همون باشه.

 سپيده پاسخي نداد، حتا نگاهش نکرد و فقط با بي‌تفاوتي، عکس خودش را روي شيشه‌ي مه‌زده‌ي اتوبوس نگاه كرد،  زن ادامه داد:

-آخه پسرم هيفده سالش بود ولي دختره نوزده سالي داشت. خيلي عاشق پسرام بودا! بعد كه نشد ازدواج كنن فكر مي‌كرد من نذاشتم. آخه من چي كارم؟ باباش نمي‌ذاشت. مي‌گفت دخترا همين جوريم مشكل دارن، چه برسه به اين كه دو سال هم از پسرم بزرگ‌تره...

كاش مي‌توانست به او بگويد كه هيچ حوصله و علاقه‌اي براي شنيدن داستان‌هاي او ندارد. اما بعد با خودش فكر كرد كه آدمها گاهي سخت نياز دارند كه كسي حرف‌هايشان را بشنود، براي همين گفت: خب؟ حالا يعني مي‌گين همين دختره‌ست؟

-  مي‌گم شايد از طرف اون باشه. همون وقتا يه روزي به من زنگ زد گفت چرا نذاشتي با پسرت عروسي كنم؟ گفت يه كاري مي‌كنه كه زندگيم خراب بشه.... حالا مي‌گم شايد به كسي گفته زنگ بزنه به من مزاحم‌ام بشه.

-        يعني بعد از دو سال، حالا يادش افتاده؟ زن گفت: آره... آخه خيلي پسرمو دوست داشت. و دوباره برگشت و چشم‌هايش را فرستاد به دنبال يک ناشناخته آن سوي ازدحام دست‌هاي آويخته از لوله‌ي طولاني سقف اتوبوس. دوباره آن کلاه قرمز را ديد که مثل چراغ خطري چشم‌اش را مي‌زد و به او اخطار مي‌کرد. حتما صاحب کلاه با ورود مسافران جديد مجبور شده بود جاي‌اش را عوض کند چون چندين قدم عقب‌تر از جايي بود که قبل از ان ايستاده بود و آن زن به زحمت توانسته بود دوباره پيدايش کند. دوباره هراس چشم‌هايش را پر کرد. اما سپيده باز هم متوجه چيزي نشد. داشت با خودش فکر مي‌کرد که چه‌قدر دوست دارد برگردد به او بگويد: « چند بار اين جمله را تكرار مي‌كني که پسرمو دوست داشت؟  آن دختر بيچاره تا به حال قطعا رفته پي زندگي خودش، وگرنه توي همين دو سه ساله حتما يك كاري مي‌كرده...اصلا از كجا معلوم كه شما راست مي‌گيد؟ پس چرا اين قدر مي‌ترسي؟ از قديم گفتن طلا كه پاكه چه منتش به خاكه؟ شما كه بعد از چند سال هنوز نمي‌توني با گوشي تلفنت كار كني؟ حتا بلد نيستي پسر تربيت كني، اصلا اگر راست مي‌گي پس چرا اين قدر دستپاچه‌اي؟ چرا اين قدر ترسيدي؟ از كي مي‌ترسي؟ از پسرات؟ از شوهرت؟ نكنه واقعا ريگي به كفش داري؟ بدت نياد اما من از زن‌هاي بي‌ عرضه حالم به هم مي‌خوره. اگه عرضه داشتي مي‌زدي تو دهن پسرت و به شوهرتم راستشو مي‌گفتي،‌ حالا هم بيش‌تر از اين مزاحم من نشيد لطفا...»  اما، آن قدر حوصله نداشت كه چيزي بگويد. نمي‌خواست آرامشش بيش از اين بر هم بخورد. مثلا آمده بود بيرون تا قدمي‌بزند، با خودش خلوت کند، شايد بتواند به سوژه‌اي که براي داستان جديداش مي‌خواسته برسد؛ از طرفي فكر مي‌كرد شايد زن بيچاره راست مي‌گويد؟ اين روزها اجتماع پر شده ازين جور زندگي‌ها.  غرق در افكار خودش بود و داشت فكر مي‌كرد اين سوژه‌ها جان مي‌دهد براي نوشتن كه زن پرسيد:

- اينجا سهروردي‌اه؟ همين جا بايد پياده شم؟ و با چشماني ملتهب و گردني که مثل گردن لک‌لکها وقتي برفراز آسمان دنبال پناهگاهي زمستاني روي زمين مي‌گردند، اين سو و آن سو مي‌شد، اطراف را جستجو مي‌کرد.

سپيده  نمي‌دانست که او بايد همان جا پياده شود يا جاي ديگري اما مي‌دانست كه از سهروردي گذشته‌اند. پس اين خانم حتا از مسيري مي‌آيدكه با آن آشنا نيست.  فكر كرده بود كه كارمند است و دارد از محل كارش برمي‌گردد، با آن قيافه و تركيب! گفت : نه. اينجا شريعتيه. يه ايستگاه بايد برگرديد عقب.

مي‌دانست كه آن خيابان يك طرفه است و راهي به عقب ندارد اما چيزي نگفت و در دل با خود گفت:  چون به من دروغ مي‌گي حقته كه پياده گز كني.

به ايستگاه رسيده بودند. زن بلند شد، او هم به ناچار برخاست تا زن برود زن درحالي‌كه هنوز چيزهايي مي‌گفت كه بيشتر به غرولند شبيه بودند از اتوبوس بيرون رفت. مجبور شد خيلي‌ها را لگد کند و روي پله‌ي خروجي اتوبوس هم اگر آن آقا دست‌اش را نگرفته بود حتما مي‌افتاد و همه فرياد مي‌زدند : زن بيچاره! آقا يواش‌تر برو! دست‌اش را از دست مرد با وحشت بيرون کشيده و خودش را آن سوي جوي آب کنار خيابان انداخته بود. مرد رفته بود دورتر زير سايه‌بان ايستگاه ايستاده بود و دست‌هايش را روي سينه گره کرده و از گوشه‌ي چشم او را مي‌پاييد که نگران و پرهيجان دستش را داخل کيف‌اش فرو برده بود.

سپيده از پنجره آن زن را تماشا مي‌كرد كه كنار ايستگاه هاج و واج ايستاده بود و دنبال كسي مي‌گشت شايد تا ازو بپرسد كه چه‌طور بايد برگردد و دستش را همچنان از کيفش خارج نکرده بود.  دكمه‌ي تلفن را فشار داد و موسيقي دوباره گوش‌هايش را پركرد. بعد زير لب گفت: يعني تو کيفش چي بود؟ نمي‌دونم فردا مي‌ده به كي براش شماره‌ها‌شو پاك كنه، زنكه ديوانه! و سرش را به عقب صندلي تكيه داد و در حالي كه داشت به نوشتن داستان جديداش فكر مي‌كرد، گوش سپرد به آواز غمگين موسيقي؛ بدون اينکه بداند زن بيچاره مجبور شده بود تمام راه را تا ايستگاه قبل بدود و هر چند لحظه يک بار برگردد پشت سرش را نگاه کند، با يک دست که محکم دسته‌ي چاقو را در کيف چسبيده بود و دستي ديگر که از سرما آن را مدام ها مي‌کرد.

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در جمعه هشتم دی 1385 و ساعت 23:49 |