همه چيز پيش از آنكه تمام شود ...
نامهي اول
از حدود يك سال پيش تا به حال كه نديدهامت اين تقريبا دويست و هفتاد و دومين نامهاي است كه برايت مينويسم. خستهام، بيش از آنچه كه حتا بتواني تصور كني خستهام. روزها را با خيابان گز كردن ميگذرانم و شب را با قورت دادن دود سيگار و خط خطي كردن سفيدي سقف با قلم بيرنگ چشمهايم. نه! اشتباه نكن شاعر نشدهام، گفتم كه فقط خستهام. شايد اين آخرين نامهاي باشد كه براي تو مينويسم، شايد هم شروعي دوباره براي نوشتنهايي ديگر، درست نميدانم.
حالا اين هم شده سرگرميام كه هر وقت از آن كارهاي قبلي كه برايت گفتم فارغي مييابم براي تو مينويسم. خستهام. خستهگي امانم را بريده، بيرون هم برف ميبارد و من به هيچ صورت حوصلهي سرما و بعد از آن سرماخوردگي و قرص و دكتر و دوا را ندارم. تو كه خوب ميداني من بيزارم از اينكه مجبور باشم مدام به دماغم يا به قول شما بينيا م دستمال بكشم، يادت هست؟ آن روز كه من عطسه كردم و تو با جديت تمام كه فقط مخصوص خودت بود گفتي: « لطفا جلوي بينيتون را با يك دستمال بگيريد و بعد عطسه كنيد.» و من قاه قاه خنديدم و تو رفتي و يك هفته من بيخبر بودم و منتظر؟! عاقبت هم كه خودم مجبور شدم بيايم، پيدايت كنم و بعد هم... طبق معمول ... راستي اين معمول و معمولي بودن بدجوري حالام را به هم ميزند.اوضاعام خيلي خوب نيست، سردردهايام بيشتر شده و از چند روز پيش تا به حال دست چپام كاملا از كار افتاده. اتاق بوي نم و رطوبت گرفته، سوز سرما استخوانهايم را از انرژي تهيكرده است، اما چارهاي نيست، بدون گاز و برق نميشود كاري كرد، سه- چهار ماهي ميشد كه پول قبضهايام را پرداخت نكرده بودم، هر چه اخطاريه دادند تغييري حاصل نشد، يعني راستش پولي در بساط ندارم... تنهايي رمقي برايام باقي نگذاشته، شبيه كودكي شدهام كه دست مادراش را رها كرده و گم شده است. آري من گم شدهام، در بلبشوي اين زندگي نكبتبار گم شدهام، نه آغازي هست و نه پاياني! نه انتظار كسي را ميكشم اينجا، نه كسي مرا منتظر است، درد سرام شروع شده، كاش بتوانم بخوابم. اين روزها ديگر نوشتن براي تو هم داردمعمولي ميشود. پس اجازه بده فعلا ديگر چيزي ننويسم.
نامهي دوم
امروز بعد از يك هفته خانهنشيني، بالاخره وقتي ديدم خورشيد خانم چهرهي طلايي زيبايش را از پشت ابر بيرون آورده و مرحت كرده و به دنياي آشوبزده سرك ميكشد، من هم هوس كردم هوايي تازه كنم تا از الطاف اين آفتاب زمستاني بيرمق محروم نمانم. از اين اتاق جهنمي بيرون رفتم، فكر ميكني چه اتفاقي افتاد؟ ... طفلي دخترك پايش بدجوري پيچيده بود و از درد فرياد ميكشيد و اشك ميريخت، اول فكر كردم شايد تنها باشد، پرسيدم چرا تنها آمدهاي؟ با جيغ جواب داد: « مامانام رفته برام آب معدني بخره، آخه تشنهام بود.» چشمهايش آبي بود، رنگ دريا. ميداني كه من هميشه دريا و آن وسعت آبي آراماش را دوست داشتهام. گفتم خيلي خب نگران نباش، من كمكات ميكنم. خواستم بلندش كنم كه دوباره جيغ كشيد: « نه! من مامانمو ميخوام.» خواستم رهايش كنم بروم. با خودام گفتم آخر ترا چه به اين كارها؟! برو رد كارت پسر. اما... نگاه دريا و اشكهاي زلال بيغل و غشاش قلبام را ريش ميكرد. وقتي مادرش آمد فهميدم اسماش درياست. باور نميكني تا مادر موهاي دختراش را نوازش كرد و دستي به پايش كشيد، انگار آن همه درد ذوب شد و در زمين فرو رفت و من افسوس خوردم كه اي كاش همه چيز به همين سادگي تمام ميشد! حالا اما با خودم ميگويم چه خوب شد كه دريا هست. قرار گذاشتهايم هر روز همديگر را همانجا توي پارك ببينيم. راستي دريا فقط شش سال از زندگي سرد و تلخ را تجربه كرده است. ميبيني چهقدر تفاوت هست بين شش سال و بيست و شش سال؟ پير شدهام! هنوز خستهگيام از بين نرفته است. ميخواهم بخوابم.
نامهي سوم
احساس ميكنم سالهاست روي اين رختخواب بوگرفتهي رنگ و رو رفته افتادهام و لاشهي متعفنام از بيآبي و كثافت مثل تكه گوشت گنديدهي مردهاي شده وسط يك قبرستان متروكه. وحشت نكن، اما من بهتر از اين نميتوانم توصيفي پيدا كنم، توانايي زيبا سخن گفتن را هم ندارم، اين خصلت لعنتي هم دست از سرم برنميدارد. چند روزي هست كه از روي اين تخت تكان نخوردهام، صداي غژغژ فنرهاي در رفتهي پوسيدهاش سوهان روحم شده ولي باز نميتوانم تركش كنم. ميترسم از اينكه روزي خوراك سوسكهاي چاق و چله و موشهاي بدجنس اين خانه شوم.كمكم دارم به آخر راه نزديك ميشوم. جوهر اين خودكار هم خيلي كه دوام بياورد سه چهار روز ديگر است. گفته بودم كه ديگر سراغ دكتر نرفتهام؟ اين دكترها هم.... بماند، هر چه كه نباشد تو هم روزي ميخواستي پزشك شوي. خوب بخوابي و روياهايت مثل مدادرنگيهاي هزار رنگ قصهها ، خالي از تكرار باد.
نامهي چهارم
بدنم دارد مورچه ميزند. بخت با من يار بوده كه تختام فلزي است وگرنه تا به حال اين موشهاي موذي حتما چهار پايهاش را ميجويدند تا به جسد خودم برسند. آري شبيه جسد شدهام، اما با اين حال هيچ علاقهاي ندارم كه غذاي اين حيوانات بدجنس باشم. شكمم به پشتام چسبيده. خودم را كه توي آيينهي بالاي سرم نگاه ميكنم، ميفهمم ديگر چيزي به پايان نمانده، بايد تماماش كنم. تو كه ميداني من درست بالاي تختام، روي سقف يك آينه چسباندهام تا هميشه خودم را موقع خوابيدن ببينم. اما حالا دوست دارم ميتوانستم آن را بشكنم، فقط چيزي دم دست ندارم براي شكستناش. با خودم ميگويم كاش ريش و سبيل و موهايام را مرتب كنم تا او عقاش نگيرد از اين قيافه، اما بعد ميگويم چه فرقي ميكند كه پس از اين كسي از من عقاش بگيرد يا نه، چه قدر احساس آرامش ميكنم، ده روزي هست كه چشمانم نور را نديدهاند و من مهمان تاريكي بودهام. فقط يك روز ديگر فرصت ميخواهم، قول ميدهم خيلي زود همه چيز را مرتب كنم. ميدانم كه دارد دير ميشود و تو از انتظار كشيدن متنفر هستي.
نامهي پنجام
بالاخره موفق شدم ترتيب كارها را بدهم. حالا خيالام راحت شده است. همين يك ساعت پيش بود كه آن مرد براي نظافت ساختمان آمد و طبق عادت در اتاق مرا هم كوبيد و من كه سخت منتظرش بودم گفتم همانجا پشت در بماند، بعد گفتم من احتياجي به نظافت ندارم، يعني حالا ندارم، اما يك خواهش از شما دارم و دست مزدش را هم فراموش نميكنم. خواستم به او بگويد به ديدنام بيايد، گفتم از او خواهش كن، بگو كه من به كمك احتياج دارم، گفتم راه دوري نيست، بعد از ظهر برود پارك سر كوچه پيداياش ميكند ، دست مزدش را هم كه از قبل آماده كرده بودم و آخرين داراييام بود، داخل كفشام پشت در بردارد، او هم قبول كرد. اين مرد آدم صادقي است و من ميدانم كه كارش را درست انجام ميدهد. او هم آن قدر به من اطمينان دارد كه سراغم بيايد.كمكم جوهر خودكار تمام ميشود بگذار ديگر چيزي ننويسم، زمان زيادي تا ديدار ما نمانده ...
نامهي ششم
سلام. مرا ببخشيد اگر نميتوانم قشنگ بنويسم. من مادر دريا هستم. حتما او از ما برايتان گفته. مرد نازنيني بود اما، كاش زودتر پيدايش كرده بوديم. هميشه شال گردن آبي رنگ بلندي را دورتادور صورتاش ميپيچيد، يك بار ازو پرسيدم لابد با اين كارش ميخواهد سرما نخورد؟ و او جوابم داد نه به خاطر اين است كه نميخواهم كسي مرا ببيند. او هميشه از آشنايي با مردم ميترسيد. دوستياش با من و دريا هم فقط به خاطر دريا بود و شايد خاطراتي كه براي او زنده ميكرد! حتا اسماش را نميدانستيم. هيچ از خودش براي ما نگفت و من چقدر خوشحال بودم كه دريا داشت بالاخره پس از سالها كسي را پيدا ميكرد. دريا پدرش را از دست داده و سخت احساس تنهايي ميكند، او تنها كسي بود كه دريا هميشه تشنهي ديدناش بود و ديروز بعد از ظهر وقتي بعد از ده روز انتظار آن مرد آمد و پيام را به ما رساند تا رسيديم پشت دراتاقاش خيلي بيتاب بودم بدانم آيا حالش خوب است يا؟!... غروبي برفي و يخزده بود، اتاقي كوچك و نمدار كه شمعي كوچك در گوشهاي از آن ميسوخت و قطره قطره آب ميشد، نه نوري بود و نه گرمايي، حتا پنجرهاي كه به دنياي بيرون باز شود ديده نميشد و انگار تنها راه ارتباط او در ورودي اتاق بوده، آشپزخانهاي وجود نداشت و من نميدانم او چگونه براي خود غذا تهيه ميكرده است، يك حمام و توالت كوچك و كثيف در گوشهي اتاق است كه بوي گند و كثافتش با بوي خون و مرگ به هم آميخته و مرا ميترساند از اين همه تنهايي و رنج و انگار تنها ميهمانان اين خانه و اين مردها سوسكها، موشها و عنكبوتها بودهاند.......... بغض امانام را بريده. من نميدانم شما چه نسبتي با او داشتهايد، اما نامههايش را كنار تختاش پيدا كردم. به نظر ميآيد بيشتر از اينها بودهاند چون خودكارش بدون جوهر روي زمين وسط سرخي خون افتاده بود اما من فقط همين پنج تا را پيدا كردم شايد آنهاي ديگر را پاره كرده يا سوزانده و يا پيش از اين خودش آنها را برايتان فرستاده، به هر حال من وظيفهي خود دانستم اين نامههايي را كه پيدا كردهام، پيش از اينكه پليس پيدايشان كند به آدرس روي آنها برايتان بفرستم، هر چند اين آدرس به نظر خيلي غير طبيعي ميآيد، اما باور كنيد جسارت اين را نداشتم كه نامهها بازكنم و بخوانمشان. حتما او ميخواسته چيزي بگويد كه از من خواسته تا آنجا بروم... و چه دير رسيدم! هرچه در زدم كسي جوابي نداد. خوب كه دقت كردم ديدم در باز است، با يك فشار كوچك دست در باز شد و من بوي خون را حس كردم، وحشت سراپايم را فراگرفت، همه جا خون بود و بوي خون تازهي ماسيده فضا را پر كرده بود و بعد... درياي خون بود اتاق و من او را ديدم كه روي تخت افتاده بود و چه آرام بود، كاش گفته بودم كه چه قدر به او احتياج داريم! افسوس چه سودي دارد؟ طي همين چند باري كه او را ملاقات كرديم با مهربانيهايش ما را پابند خود كرد. بعد از پيدا كردن جسدش پزشكي قانوني تشخيص داده او بيماري لاعلاجي داشته كه هرگز دربارهي آن به ما حرفي نزده بود، ولي دليل مرگش خودكشي بوده، نگفتند چهطور اما، پليس متعجب بود از اينكه چرا نامه يا يادداشتي پيش از خودكشي به جا نگذاشته ، من هم تكذيب كردم كه چيزي پيدا كرده باشم. خدا مرا ببخشد اما او از من كمك خواسته بود و من بايد اين نامهها را براي شما ميفرستادم آخرين نامه هنوز روي سينهاش بود و من فكر كردم حتما با اين كار سعي داشته به من بفهماند كه نبايد نامهها به دست كسي جز صاحب اصلياش بيفتند.... او تنها بود اما حالا من و دريا بيش از او احساس تنهايي ميكنيم. خواهش ميكنم به محض اينكه نامهها را دريافت كرديد به ما اطلاع دهيد. من و دريا منتظر ميمانيم. لطفا فراموش نكنيد.
