تبليغاتX
جای خالی عشق

...« آلريش کانسي» دوباره به راه افتاد، مثل يک شکارچي خميده  راه مي‌رفت و دنبال ردپاها مي‌گشت و به سگش مي‌گفت: «‌بگرد، پسر پير، بگرد!».

او حالا داشت از سرازيري کوه پايين مي‌آمد و با دقت گودال‌ها را از نزديک نگاه مي‌کرد و هرازگاه فرياد مي‌زد، بانگي بلند، فريادي کشيده که خيلي زود در آن وسعت خاموش محو مي‌شد. بعد گوشش را روي زمين گذاشت تا شايد چيزي بشنود، فکر کرد شايد بتواند صدايي را تشخيص دهد و دوباره شروع کرد به دويدن و فرياد زدن، اما چيزي نشنيد و وامانده و نااميد نشست.

نزديک ظهر صبحانه‌اش را خورد و به « سام » هم که به اندازه‌ي خود او خسته بود چيزي براي خوردن داد و بعد دوباره جستجو را شروع کرد.

وقتي عصر شد «‌آلريش» هنوز داشت راه مي‌رفت و بيشتر از سي مايل بالاي کوه‌ها را پيموده بود. آنقدر دور شده بود که نمي‌توانست به خانه برگردد و آن‌چنان خسته بود که ديگر نمي‌توانست خودش را جلوتر بکشد، پس گودالي در برف کند و با سگش زير يک پتو که همراه خود آورده بود کز کردند. آنها کنار هم دراز کشيدند و سعي کردند  خودشان را گرم نگه دارند، اما با وجود اين، تا مغز استخوانشان يخ زده بود. « آلريش» به زحمت خوابيد، در حالي‌که ذهنش را رويا و خيالات گرفته بود و دست و پاهايش از سرما مي‌لرزيد.

وقتي بيدار شد روز داشت به پايان مي‌رسيد. پاهايش مثل شمش‌هاي آهني خشک شده بود و چنان افسرده بود که هر لحظه مي‌خواست گريه کند تا اينكه ناگهان به نظراش رسيد صدايي شنيده و قلبش از هيجان به شدت شروع به تپيدن کرد.

ناگهان تصور کرد که او نيز داشت از سرما در ميان اين تنهايي مي‌مرد و وحشت از چنان مرگي انرژي او را بالا برد و به او نيرويي تازه بخشيد. او در حالي‌ که پيوسته مي‌افتاد و دوباره بلند مي‌شد، داشت به سمت مسافرخانه پايين مي‌رفت و «‌سام» که روي سه پايش خم شده بود و مي‌لنگيد با فاصله او را دنبال مي‌کرد. آنها تا ساعت چهار بعد از ظهر به مسافرخانه نرسيدند. خانه خالي بود و مرد جوان آتشي برافروخت، چيزي خورد و به رختخواب رفت؛ آن‌قدر خسته بود که به هيچ چيز ديگري فکر نکرد.

« آلريش» مدت زيادي خوابيد، زماني بسيار بسيار طولاني، خوابي مقاومت‌ناپذير. اما ناگهان يک صدا، يک فرياد، يک اسم، « آلريش» ، او را از خواب عميق‌اش پراند و مجبور کرد که در بسترش راست بنشيند. آيا او خواب مي‌ديده است؟ آيا اين از آن توهماتي بود که از روياي مغزهاي مشوش و مضطرب مي‌گذرد؟ نه! او صدا را شنيده بود، آن فرياد طنين‌انداز که به گوش‌هايش وارد شده بود و از گوشش تا نوک انگشتان قوي‌اش کشيده شده بود. يقينا کسي فرياد کشيده و صدا زده بود : « آلريش!». کسي آنجا نزديک خانه بود، هيچ شکي در اين‌باره نمي‌توانست وجود داشته باشد، پس او در را گشود و با تمام نيرو فرياد زد: « تويي گاسپارد؟!» اما جوابي شنيده نشد، نه زمزمه‌اي، نه ناله‌اي، هيچ چيز. همه جا تقريبا تاريک بود و برف زرد و رنگ‌پريده به نظر مي‌رسيد.

باد بلند شده بود، بادي بسيار سرد که صخره‌ها را شکاف  مي‌دهد و هيچ چيز را روي اين بلندي‌هاي بياباني زنده نمي‌گذارد و ناگهان تبديل شد به تند‌بادي شديد، تندبادي که خشک کننده‌تر و مرگ‌بارتر از باد سوزان صحرا بود. « آلريش» دوباره فرياد زد: « گاسپارد! گاسپارد! گاسپارد!» و بعد دوباره منتظر ماند، همه چيز در کوهستان ساکت و خاموش بود.

بعد از وحشت لرزيد و با يک جهش خوداش را به مسافرخانه رساند، در را محکم بست و در حالي‌که سرتاپايش مي‌لرزيد خود را روي يک صندلي انداخت،  چون يقين داشت که دوستش او را در همان لحظه صدا کرده بود.

او در اين باره مطمئن بود،‌همان قدر که مي‌توان مطمئن بود فردي زنده است و يا دارد يک تکه نان مي‌خورد. «گاسپارد هاري» دو روز و دو شب، جايي، در گودالي جان مي‌کنده، در يکي از آن دره‌هاي تنگ و بکر که سفيدي‌اش از هر سياهي زيرزميني‌اي شوم‌تر است؛ سه روز و سه شب جان کنده بود و درست در آن موقع مرده بود، در حالي‌که داشت به رفيقش فکر مي‌کرد. روحش اما پيش از آن آزاد شده و به مسافرخانه‌اي که آلريش در آن خوابيده بود پرواز کرده و او را با آن قدرت ترسناک و اسرارآميز صدا کرده بود، قدرتي که ارواح مردگان براي جن‌زده کردن زندگان دارند. آن روح بي‌صدا، بر روح مشوش آن مرد خوابيده فرياد کرده بود و براي آخرين بار به او خداحافظ گفته ، يا سرزنش يا نفريني بر او که به قدر کافي و با دقت به دنبال او نگشته، كرده بود.‌« آلريش» احساس کرد که روح آنجا بود، نزديک او ، پشت ديوار، پشت در که تازه بسته شده بود. او داشت آن اطرف پرسه مي‌زد، مثل مرغ شبي که با چابکي بال‌هايش را به پنجره‌اي روشن  مي‌کوبد و مرد جوان از وحشت مي‌خواست جيغ بکشد. خواست فرار کند، اما جرأت  بيرون رفتن را نداشت، شهامت نداشت ، در آينده هم هرگز نبايد جرأت انجام چنين کاري را به خود راه دهد، چرا که آن شبح، روز و شب آنجا خواهد ماند، همانجا اطراف مسافرخانه، تا زماني که پيکر پيرمرد پوشيده و در زمين مقدس حياط يک کليسا به خاک سپرده نشده بود خواهد ماند.

وقتي روز شد، همراه با بازگشت خورشيد درخشان، « کانسي»  دوباره كمي از جرأتش را به دست آورد. پس غذايش را آماده کرد، به سگش مقداري غذا داد و بعد بي‌حرکت روي صندلي نشست . وقتي به پيرمرد که روي برف دراز افتاده بود فکر کرد قلبش ريش شد و بعد به محض اينکه شب يک‌بار ديگر کوه‌ها را پوشانده بود، وحشت تازه‌اي به او حمله‌ور شد. او حالا داشت در آشپزخانه‌ي تاريک که به زحمت با شعله‌ي يک شمع روشن شده بود، بالا و پايين مي‌رفت. با گام‌هاي بلند از يک طرف آشپزخانه به طرف ديگر قدم مي‌زد و گوش مي‌داد، گوش مي‌داد تا مگر  فريادي که آن شب شنيده بود دوباره سکوت دل‌تنگ‌کننده‌ي بيرون را خواهد شکست؟ خودش را مردي غمگين و تنها حس مي‌کرد، آن‌قدر که هيچ انساني پيش از آن به اين تنهايي و بي‌کسي نبوده است. او در اين صحراي بزرگ برفي تنها بود، پنج هزار فوت، تنها، بالاتر از  زمين، بالاتر از محل سکونت انسان‌ها، بالاي آن زندگي شلوغ و پرتپش و سروصدا، تنها، زير آسماني يخي! شوقي ديوانه‌کننده او را وادار به فرار مي‌کرد، مهم نبود کجا، شايد لبه‌ي پرتگاه تا خودش را روي « لواچ» پايين اندازد، هرچند ممکن بود مجبور نباشد آن بالا تنها بماند، اما  ، وقتي احساس اطمينان مي‌کردکه آن ديگري، مرد مرده، راه را بر او خواهد بست حتا جرأت نمي‌کرد در را باز کند.

نيمه شب خسته از راه رفتن و وامانده از غم و هراس بالاخره در صندلي‌اش به خواب رفت، چون از رختخوابش مي‌ترسيد، درست مثل کسي که از مکاني جن‌زده مي‌ترسد. اما ناگهان همان فرياد گوشخراش که آن روز عصر شنيده بود، گوش‌هاي‌اش را پر کرد و صدا آن‌قدر بلند بود که «آلريش» دست‌هايش را دراز کرد تا روح را از خود دور کند اما با صندلي‌اش به پشت افتاد. «سام» که با شنيدن صدا از خواب بيدار شده بود شروع کرد به زوزه کشيدن، همان‌طور که سگ ‌ها وقتي احساس خطر مي‌کنند زوزه مي‌کشند و همان‌طور که دورتادور خانه راه مي‌رفت سعي کرد بفهمد که خطر از کجا ناشي مي‌شد؟ وقتي که به در رسيد، زير آن را به شدت بو کشيد در حالي‌که  موهاي تنش سيخ شده و دم‌اش را راست نگه داشته بود و با عصبانيت خرخر مي‌کرد. « کانسي» که ترسيده بود از جا پريد و همان‌طور که صندلي‌اش را با يک پا نگه داشته بود فرياد زد:« نيا داخل! نيا داخل، وگرنه مي‌کشمت!». و سگ که از اين تهديد هيجان‌زده شده بود با خشم به سمت آن دشمن نامرئي که با صدا اربابش را به مبارزه مي‌طلبيد، پارس کرد. ولي کم‌کم ساکت شد و برگشت و خودش را جلوي آتش دراز کرد، اما چون هنوز نگران بود سرش را بالا گرفت و از بين دندان‌هايش خرناس کشيد.

« آلريش وقتي برگشت دوباره حواسش را به دست آورد، اما از شدت ترس و اضطراب احساس کرد دارد از حال مي‌رود، پس رفت و يک بطري براندي از قفسه‌ي ميز برداشت و چندين گيلاس از آن نوشيد. يکي بعد از ديگري ، جرعه‌جرعه نوشيد تا تصوراتش ناپديد گشتند و اشتياقش زنده شد و سرخوشي تب‌آلودي در رگ‌هايش دويد.

روز بعد، به زور چيزي خورد و فقط خودش را به نوشيدن الکل محدود کرد و بنابراين براي چند روز شبيه جانوري مست زندگي کرد. به محض اينکه به « گاسپارد هاري» مي‌انديشيد دوباره شروع مي‌کرد به نوشيدن و تا وقتي از شدت مستي روي زمين مي‌افتاد به نوشيدن ادامه مي‌داد، همانجا روي صورتش درازکش، مست و خراب باقي مي‌ماند، با دست و پاي بي‌حس در حالي‌كه بلند بلند خرپف مي‌کرد. اما هنوز شراب سوزا ن و ديوانه‌کننده را هضم نکرده بود که همان فرياد«آلريش!»  او را بيدار کرد و مثل گلوله‌اي در مغزش نفوذ کرد، بعد در حالي‌که هنوز تلو‌تلو مي‌خورد دستهايش را دراز کرد تا خودش را از افتادن نجات دهد و « سام» را صدا کرد تا  کمک‌اش کند. سگ که به نظر مي‌رسيد به اندازه‌ي اربابش ديوانه شده به سمت در حمله برد، آن را با چنگال‌هايش ‌خراشيد و با دندان‌هاي دراز سفيد‌اش گاز ‌گرفت، در حالي‌که مرد جوان با سري به  عقب افتاده، مثل  آب سرد با يک نفس براندي‌اش را نوشيد، آنچنان،که بتواند افکارش را، وحشت ديوانه کننده و حافظه‌اش را دوباره خواب کند.

در طول سه هفته او تمام ذخيره‌ي الکلش را مصرف کرده بود، اما فقط مستي مداوم‌ بود که وحشت‌اش را فرو مي‌نشاند، ترس و وحشتي که انگار به محض اينکه ديگر نمي‌توانست آن را فرو نشاند، با عصبانيت بيشتري از خواب مي‌پريد. پس از آن همان توهمات غير قابل تغيير که در اثر يک ماه مستي افزايش يافته بود و در تنهايي مطلق‌اش داشت پيوسته بيشتر هم مي‌شد مثل مته‌اي در او نفوذ مي‌کرد. او حالا داشت مثل يك جانوري وحشي در قفس‌ دور خانه راه مي‌رفت و گوشش را روي در مي‌گذاشت تا اگر کسي ديگر آنجا بود بشنود و از ميان ديوار او را به مبارزه بطلبد. اما تا از شدت خستگي شروع مي‌کرد به چرت زدن صدايي مي‌شنيد که او را مجبور مي‌کرد بپرد و روي پاهايش بايستد.

عاقبت يک شب شبيه آدم‌هاي بزدل وقتي که به سيم آخر مي‌زنند، به سمت در دويد و آن را گشود تا ببيند چه کسي داشت صداي‌اش مي‌زد و او را مجبور به سکوت کند، اما آنچنان تندباد سردي در صورتش وزيد که تا مغز استخوانش از سرما تير كشيد، پس در را خيلي زود دوباره بست و محکم کرد، بدون اينکه متوجه شود که « سام» به بيرون حمله برده بود. سپس همان‌طور که داشت از سرما مي‌لرزيد تعدادي چوب روي آتش انداخت و جلوي آن نشست تا خودش را گرم کند، ولي ناگهان از جا پريد چون يک نفر داشت روي ديوار پنجه مي‌کشيد و فرياد مي‌زد. او با نااميدي داد زد:« دور شو!» اما زوزه‌ي بلند غم‌انگيز ديگري جوابش را دادو بقيه‌ي شعوري هم که برايش مانده بود از دست داد. باز تکرار کرد: « دور شو!» و برگشت تا سعي کند گوشه‌اي براي پنهان شدن پيدا کند و در همين حال، آن ديگري که بيرون بود در حالي‌که هنوز فرياد مي‌زد و روي ديوار پنجه مي‌کشيد، خانه را دور زد. « آلريش» به سمت کمد چوب بلوطي‌اي که پر بود از بشقاب و ظروف و آذوقه رفت و با قدرتي فوق بشري آن را بلند کرد و به طرف در کشيد تا با آن سنگري درست کند. بعد با روي هم انباشتن بقيه‌ي اسباب و اثاثيه، تشک‌ و پتوها و ميز و صندلي‌ها،پنجره را مسدود کرد، درست مثل کسي که مورد حمله‌ي دشمن قرار گرفته باشد. اما کسي که بيرون بود اکنون ناله‌هاي غم‌انگيز و دردآوري مي‌کشيد و مرد جوان هم با همان ناله‌ها جوابش مي‌داد. شب‌ها و روزها گذشت، بدون اين‌که آن دو از زوزه کشيدن دست بکشند. يکي پيوسته اطراف خانه راه مي‌رفت و با ناخن‌هايش روي ديوارها مي‌کشيد و آنها را خراش مي‌داد، با چنان قدرتي که به نظر مي‌رسيد مي‌خواست آن‌ها را خراب کند، در حالي‌که آن ديگري داخل خانه، همه‌ حرکاتش را دنبال مي‌کرد، به پايين خم مي‌شد و گوشش را روي ديوار نگه مي‌داشت و به آن همه‌ تقاضاهاي او با فرياد‌هايي وحشتناک جواب مي‌داد.

اما يک روز عصر «‌آلريش» ديگر چيزي نشنيد و نشست، آن قدر خسته بود که به سرعت خوابش برد و صبح بدون فکر، بدون هيچ خاطره‌اي از آنچه که رخ داده بود بيدار شد، انگار که سرش در ضمن آن خواب سنگين از هر چيزي تهي شده بود. ولي احساس گرسنگي کرد و غذا خورد.

زمستان به پايان رسيده بود و گذرگاه « جمني» دوباره قابل عبور بود، بنابراين خانواده‌ي«هاوسر» تصميم گرفتند به مسافرخانه‌شان برگردند. همين که آنها بر فراز سربالايي رسيدند زن‌ها سوار قاطرشان شدند و درباره‌ي آن دو مرد که براي مدت کوتاهي دوباره آنها را ملاقات مي‌کردند با هم حرف زدند. آنها از اينکه هيچ‌کدام از آن دو مرد طي چند روز گذشته که جاده باز بود پايين نيامده تا همه چيز را درباره‌ي اقامت زمستاني طولاني‌شان براي آنها تعريف کند ، واقعا متعجب بودند. به هر حال آنها بالاخره مسافرخانه را ديدند که هنوز هم پوشيده از برف بود، برفي که به يك لحاف سفيد شبيه بود. در و پنجره بسته بود اما دود کمي از دودکش بيرون مي‌آمد که به « هاوسر» پير اطميناني دوباره مي‌داد، اما وقتي که داشت به سمت در مي‌رفت اسکلت حيواني را ديد که عقاب‌ها آن را تکه تکه كرده بودند، اسکلتي بزرگ که روي پهلو دراز بود. همه از نزديک به آن نگاه کردند و مادر گفت: « اين بايد سام باشد!» و بعد فرياد زد: « هاي! گاسپارد!». فريادي از داخل خانه جوابش را داد و جيغي بلند که به نظر مي‌رسيد حيواني آنرا ايجاد کرده شنيده شد. «‌هاوسر» پير تکرار کرد: « هاي! گاسپارد! » اما فقط جيغي ديگر شبيه همان اولي شنيدند.

بعد آن سه مرد، پدر و دو پسرش، سعي کردند در را باز کنند، در ولي در مقابل تلاش آنها مقاومت مي‌کرد. آنها از گاوداني خالي، تيرکي برداشتند تا از آن به عنوان دژکوب براي ضربه زدن به در استفاده کنند و آن را با همه‌ي توانشان به در کوبيدند.

اما چوب تاب نياورد و خرد شد و  خرده تخته‌هايش به اطراف پرتاب شدند. سپس خانه با صداي بلندي تکان خورد و داخل آن پشت تخته‌ي ديواري که واژگون شده بود مردي ديدند که راست ايستاده بود، با موهايي که روي شانه‌هايش ريخته و ريشي که تا سينه‌اش کشيده شده بود و چشماني درخشان، در حالي‌که جز لباسي ژنده و کهنه چيزي بر تن نداشت. آنها نتوانستند او را بشناسند، اما « لوييس هاوسر» فرياد زد: « اين آلريشه مادر!» و مادرش هم گفت که بله او آلريش است، اگرچه موهايش سفيد شده بود.

او به آنها اجازه داد تا کنارش بروند و به او دست بزنند، ولي به هيچ کدام از سئوالاتشان جواب نداد. آنها مجبور شدند او را به « لواچ» ببرند، آنجا دکترها گفتند که او ديوانه شده، اما هيچ وقت کسي نفهميد که بر سر دوستش چه آمده بود؟!

« لوييس هاوسر» آن تابستان، خيلي زود، از شدت ضعف مرد و پزشکان هواي سرد کوهستان را دليل مرگ او گفتند.   

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 11:29 |

آن دو به آرامي در کنار هم راه مي‌رفتند، بدون اينکه با هم صحبتي بکنند. همه چيز تمام شد و آنها چهار يا پنج ماه با هم تنها خواهند بود. سپس « گاسپارد هاري» شروع کرد به صحبت کردن و داستان زندگي‌اش در طول زمستان گذشته را تعريف کرد. او آن سال با « مايکل کنول»[1] مانده بود که حالا ديگر براي تحمل اتفاقاتي که ممکن بود در آن تنهايي طولاني با آن مواجه شوند خيلي پير شده بود. آنها خسته کننده نبودند تنها بايد يک نفر از همان ابتدا فكري مي‌كرد و در پايان بالاخره يک کدام‌اشان مقدار کافي سرگرمي و بازي و ديگر وسايل گذران وقت را پيدا مي‌کرد.

«‌آلريش» با چشماني خيره بر زمين به او گوش مي‌داد، چون در افکارش داشت آنهايي را که در حال طي کردن سرازيري به سمت روستا بودند، دنبال مي‌کرد. آن دو خيلي زود نزديک مسافرخانه رسيدند، که هنوز به زحمت قابل ديدن بود و بسيار کوچک به نظر مي‌رسيد، يک نقطه‌ي سياه بر پايه‌ي آن موج عظيم برف. وقتي در را باز کردند « سام» سگ بزرگ پشمالو شروع کرد به جست و خيز کردن اطراف آنها.

« گاسپارد » پير گفت: « بيا پسرم. حالا ديگه هيچ زني اينجا نيست، بنابراين بايد خودمون شاممون رو آماده کنيم. برو سيب‌زميني‌ها را پوست بگير.» و هر دو روي چارپايه‌هاي چوبي نشستند و شروع کردند به درست کردن سوپ.

صبح فردا براي « کانسي» خيلي طولاني به نظر رسيد. « هاري » پير سيگار مي‌کشيد و روي اجاق چوب مي‌انداخت در حالي‌که مرد جوان کوه‌هاي برف‌پوش روبروي خانه را تماشا مي‌کرد.

بعد از ظهر او بيرون رفت و همانطور که دوباره داشت به بالاي محل روز پيش مي‌رفت، دنبال ردپاهاي قاطري ‌گشت که آن دو زن را حمل کرده بود. بعد وقتي که به گذرگاه « جمني» رسيد، روي شکمش دراز کشيد و « لواچ» را تماشا کرد.

 روستا در گودال سنگي‌اش، هنوز زير برف مدفون نشده بود، چون‌که به وسيله‌ي جنگل‌هاي کاج که از هر طرف آن را حمايت مي‌کردند، حفاظت مي‌شد. خانه‌هاي کوتاهش از بالا همچون سنگ‌هاي يک سنگفرش‌ در مرغزاري بزرگ به نظر مي‌آمد. دختر کوچک « هاوسر» ‌حالا آنجا، در يکي از اين خانه‌هاي  خاکستري رنگ بود؛ اما کدام يک؟ «‌آلريش» خيلي دور بود تا بتواند آن‌ها را از يکريگر تشخيص دهد. چه‌قدر او آن زمان که هنوز مي‌توانست، دوست داشت پايين برود.

اما خورشيد پشت نوک بلند « وايلدسترابل» ناپديد شده بود و مرد جوان به کلبه برگشت. «پدرهاري» داشت سيگار مي‌کشيد و وقتي که رفيقش را ديد که آمد يک بازي با ورق را به او پيشنهاد داد، پس  دو طرف ميز روبروي هم نشستند. آنها براي مدتي طولاني  بازي ساده‌اي به نام « بريسک »[2] را انجام دادند و بعد شام خورده و به رختخواب رفتند.

روزهاي بعد هم مثل اولين روز بودند، روشن و سرد، بدون بارش تازه‌اي از برف. « گاسپارد‌» پير بعد از ظهرش را با نگاه کردن به عقاب‌ها و ديگر پرندگان کمياب که روي اين بلندي‌هاي يخ‌زده پرواز مي‌کردند مي‌گذراند، در حالي‌که «‌آلريش» مرتبا به گذرگاه « جمني‌» بر‌مي‌گشت تا به روستا نگاه کند. بعد ورق، نرد يا دومينو بازي مي‌کردند و فقط براي اينکه هيجاني در بازي ايجاد کرده باشند،  روي مبلغ کمي شرط‌بندي مي‌کردند و برنده  يا بازنده مي‌شدند.

يک روز صبح که « هاري» قبل از رفيقش بيدار شده بود او را صدا زد. ابري سبک و غليظ از ذرات سفيد داشت بي‌صدا روي آنها مي‌افتاد و کم‌کم آنها را زير روپوش سنگين و کلفتي از برفي کف‌مانند دفن مي‌کرد. اين وضعيت چهار روز و پنج شب ادامه داشت. آنها مجبور بودند برف را از پشت در و پنجره‌ها پاک کرده و آنها را باز کنند و و پله‌هايي براي عبور کردن از اين گرد يخ‌زده که يازده ساعت سرما آنرا مثل سنگ گرانيت سفت و سخت کرده بود، درست کنند.

آنها مثل دو زنداني زندگي‌ مي‌کردند و از اقامتگاهشان بيرون نمي‌رفتند. وظايف خود را که بايد مرتبا انجام مي‌دادند تقسيم کرده بودند. « آلريش کانسي» پاک کردن، شست و شو و هر آنچه را که به تميز کردن مربوط مي‌شد به عهده گرفت. او همچنين وقتي که «‌گاسپارد» مشغول غذا پختن و رسيدگي به آتش بود، هيزم خرد مي‌کرد.

کار مرتب و يکنواخت آنها با بازي‌هاي طولاني دايس[3] يا ورق قطع مي‌شد، آن دو هرگز دعوا نمي‌کردند، بلکه هميشه ساکت و آرام  بودند. هيچ وقت بي‌صبر يا بدخلق به نظر نمي‌رسيدند، هيچ وقت هم کلمات ناخوشايندي به‌کار نمي‌بردند، چون از پيش تمام نيروي خود را براي گذراندن زمستان بالاي کوهستان ذخيره کرده بودند.

« گاسپارد» پير بعضي اوقات تفنگش را بر‌مي‌داشت و دنبال بز کوهي مي‌رفت و ‌گاهي هم يکي از آنها  را شكار مي‌كرد. بعد جشني در مسافرخانه‌ي « شوارنباخ» برپا مي‌شد و آنها از گوشت تازه لذت مي‌بردند. يک روز صبح طبق معمول « گاسپارد» بيرون رفت. دما سنج بيرون هيجده درجه سرما را نشان مي‌داد و چون خورشيد هنوز بالا نيامده بود، آن شکارچي اميد داشت تا حيوانات را در معبري که به « وايلدسترابل» مي‌رسيد غافلگير کند و « آلريش» که تنها مانده بود تا ساعت ده در رختخواب ماند. او طبيعت خواب‌آلودي داشت اما وقتي راهنماي پير که همواره سحر‌خيز بود حضور داشت، جرات نمي‌کرد چنين تمايلي را به خود راه ‌دهد. « آلريش» سر‌فرصت همراه با « سام» که او هم شب و روزهايش را خوابيده جلوي آتش مي‌گذراند، صبحانه خورد، سپس در تنهايي احساس افسردگي و حتا ترس بر او غالب شد و اشتياقي براي ورق‌بازي روزانه‌اش در خود احساس کرد مثل کسي که در آرزويي دور و دراز مي‌سوزد، بنابراين بيرون رفت تا رفيق‌اش را که ساعت‌ چهار برمي‌گشت بيابد.

برف تمام سطح دره و شکاف‌ها را پر کرده ، همه‌ي آثار دو درياچه‌ را از بين برده و صخره‌ها را پوشانده بود؛ چنان‌که بين قله‌هاي بلند چيزي جز سطحي سفيد، منظم و خيره‌کننده و منجمد وجود نداشت.

سه‌ هفته مي‌شد که « آلريش» لبه‌ي پرتگاهي که از آنجا  روستا را درآن پايين،  نگاه مي‌كرد، نرفته بود و خواست که، قبل از بالا رفتن از دامنه‌هايي که به « وايلدسترابل» ختم مي‌شدند، به آنجا برود. « لواچ» هم حالا پوشيده از برف بود و خانه‌ها آن‌طور که با آن رداي سفيد پوشانده شده بودند، به زحمت قابل تشخيص بودند.

سپس به راست ‌پيچيد و  به توده‌ي يخ « لومرن» رسيد. او با قدم‌هاي بلند يک کوهنورد پيش مي‌رفت و به کمک عصاي ‌آهني‌اش در برف نفوذ مي‌کرد ، برفي که مثل سنگ سخت بود و در همان حال با چشمان تيز‌بينش، روي آن وسعت سفيد عظيم به دنبال ذره‌ي کوچک سياه متحرکي در دور‌دست‌ها مي‌گشت.

وقتي که « آلريش» به انتهاي توده‌ رسيد، ايستاد، از خود پرسيد که آيا پيرمرد از آن مسير رفته بود و بعد شروع کرد به راه رفتن در طول دامنه‌هاي سنگي، با قدم‌هايي سريع و مضطرب. روز داشت به پايان مي‌رسيد، برف‌ها ته‌رنگ قرمزي به خود گرفته بودند و باد سرد و خشکي با تندبادهاي سخت بر فراز سطح بلورين آن مي‌وزيد. « آلريش» بانگي بلند ولرزان درداد. صدايش با سرعت در ميان سکوت مرگباري که کوهها در آن خفته بودند حرکت کرد، به دوردست‌ها رسيد و از موج‌هاي بي‌حرکت و عميقي از برف‌هاي يخ‌زده، مثل جيغ پرنده‌اي  از فراز موج‌هاي دريا، عبور کرد و بعد به آرامي خاموش شد و هيچ چيز به او جوابي نداد.

او دوباره شروع کرد به راه رفتن. خورشيد پشت بلندي‌هاي کوه که هنوز هم از بازتاب آسمان بنفش بودند غروب کرده بود اما، اعماق دره داشت در رنگ خاکستري فرو مي‌رفت و مرد جوان ناگهان احساس وحشت کرد. گويا سکوت، سرما، تنهايي و مرگ زمستاني اين کوه‌ها او را در‌بر‌مي‌گرفت و خونش را منجمد مي‌کرد و از گردش مي‌ايستاند تا دست و پاهايش را خشک کرده و او را به يک جسم يخ‌زده و بي‌حرکت تبديل کند، پس او شروع کرد به دويدن و به سمت اقامتگاه‌اش فرار کرد. « آلريش» فکر کرد که شايد پيرمرد در غياب او برگشته باشد. اما حتما از راه ديگري آمده، حتما، بدون شک، و روبروي آتش نشسته، با بزکوهي‌ مرده‌اي که جلوي پاهايش قرار دارد. او خيلي زود به مسافرخانه رسيد، اما دودي از آن بالا نمي‌رفت. « آلريش» سريع‌تر راه رفت و در را گشود. « سام» پيش او دويد تا به او سلام کند، اما « هاري گاسپارد» برنگشته بود. «کانسي» ناگهان با هراس چرخيد، گويا انتظار داشت رفيقش را گوشه‌اي پنهان شده بيابد. بعد آتش را دوباره روشن کرد و سوپي پخت، با اين اميد که هر دقيقه پيرمرد را در حال داخل شدن ببيند. گهگاه بيرون مي‌رفت تا ببيند که آيا او نمي‌آيد. حالا شب شده بود ، شبي رنگ‌پريده و کبود از کوه‌ها که با هلال نازک زرد ماه که داشت پشت بلندي‌هاي کوهستان ناپديد مي‌شد، روشن شده بود.

بعد از آن مرد جوان داخل رفت و نشست تا دست و پا‌هايش را گرم کند، در حالي‌که هر اتفاق ممکني را در ذهن خود تصوير مي‌کرد. « گاسپارد» مي‌توانست پايش شکسته باشد، داخل شکافي افتاده باشد و يا قدم اشتباهي برداشته و مچ پايش جابجا شده باشد، يا شايد روي برف‌، مغلوب و خشک از سرما دراز کشيده بود،‌روحش در عذاب بود، گم شده و شايد داشت با تمام توانايي‌اش در سکوت شب فرياد مي‌زد و کمک مي‌طلبيد. اما کجا؟ کوهستان خيلي وسيع و ناهموار  و در بعضي قسمتها بسيار خطرناک بود ، به خصوص در آن موقع از سال؛ آن قدر که ده يا دوازده راهنما نياز بود تا براي پيدا کردن کسي يک هفته در همه‌ي جهات آ ن فضاي پهناور راه‌پيمايي کنند.

ولي « آلريش کانسي» تصميم خود را گرفت كه اگر « گاسپارد» تا ساعت يک صبح برنگشت راه بيفتد و با « سام» بيرون برود و بعد وسايل و تجهيزات خود را آماده کرد.

او براي دو روز آذوقه در يک کيف گذاشت، زنجير فولادي کوهنوردي‌اش را برداشت، يک طناب بلند، نازک و قوي را دور کمرش گره زد و بعد نگاه کرد تا مطمئن شود عصاي آهني و تبر‌اش که از آن براي بريدن يخ‌ها موقع راه رفتن استفاده مي‌کرد، در جاي خود قرار داشتند. بعد منتظر شد. آتش داشت در اجاق مي‌سوخت و سگ روبروي آن خرناس مي‌کشيد و ساعت داشت در پوشش چوبي پر‌طنين خود، منظم، مثل ضربان قلب تيک‌تاک مي‌کرد. «‌آلريش» همچنان منتظر ماند و به صداهايي که از دور دست مي‌آمد، گوش سپرد و زماني که ناگهان باد روي سقف و ديوارها وزيد از ترس و هراس به خود لرزيد. زنگ ساعت يازده زده شد و رعشه بر اندام او افتاد. سپس ترسان و لرزان مقداري آب روي آتش نهاد تا شايد بتواند قبل از شروع حركت کمي قهوه‌ي داغ بخورد. وقتي که ساعت ضربه‌ي يک را نواخت او بلند شد، « سام» را بيدار کرد، در را گشود و به طرف « وايلدسترابل» به راه افتاد. « آلريش» پنج ساعت کوه‌پيمايي کرد، به وسيله‌ي زنجير کوهنوردي‌اش از صخره‌ها بالا رفت، يخ‌ها را بريد، مدام پيش رفت و گاهي مجبور شد سگ را که آن پايين بر دامنه‌ي سرازيري‌هايي که براي او زيادي شيب‌دار و دشوار بودند، مانده بود، بوسيله‌ي طناب بالا بکشد. ساعت حدود شش بود که به يکي از آن قله‌ها که اغلب « گاسپارد» پير به دنبال بز کوهي آنجا مي‌رفت، رسيد و منتظر ماند تا وقتي که  دوباره روز شود. بالاي سرش آسمان داشت به زردي مي‌گراييد و نوري غريب که هيچ کس نمي‌توانست بگويد از کجا پديد آمده، ناگهان اقيانوس وسيعي از قله‌هاي کوه‌هاي زردرنگ را که تا صد ليگ[4] دور تر از او ادامه داشتند، روشن کرد. ممکن هم بود کسي بگويد که اين روشنايي نامعلوم از برف‌ها برمي‌خاست و در فضا پخش مي‌شد. کم‌کم در دوردست قله‌هاي بلندتر رنگ صورتي گوشتي لطيفي به خود گرفتند و خورشيد قرمز رنگ پشت کوه‌هاي عظيم‌الجثه‌ي « برنس آلپز»[5] ظاهر شد.



[1] - Michael Canol

[2] - brisque

[3] - dice

[4] - league واحد اندازه‌گيري فاصله، برابر با سه مايل يا چهار هزار متر.

[5] - Bernese Alps                                                                          

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در شنبه یکم مهر 1385 و ساعت 16:19 |