تبليغاتX
جای خالی عشق

مسافرخانه

مسافرخانه‌ي کوچک « شوارنباخ»[1] نيز که در ظاهر شبيه همه‌ي مسافرخانه‌هاي چوبي کوه‌هاي بلند آلپ، بر دامنه‌ي توده‌هاي يخ در دره‌هاي تنگ سنگي لم‌يزرعي که قله‌ي کوه‌ها را از وسط مي‌برد قرار داشت، از مسافراني که از گذرگاه « جميني»[2] عبور مي‌کردند به عنوان محلي براي استراحت پذيرايي مي‌کرد.

مسافرخانه شش ماه در سال باز باقي مي‌ماند و خانواده‌ي « ژان هاوسر»[3] در آن زندگي‌مي‌کنند. بعد همين‌که برف شروع مي‌کند به باريدن و دره را پر مي‌کند، به طوري‌که جاده‌اي را که به سمت «‌لواچ»[4] پايين مي‌رود غير قابل عبور مي‌نمايد، پدر و سه پسرش مي‌روند و خانه را در حالي‌که مسئوليت آن را به راهنماي پير« گاسپارد هاري»[5] و راهنماي جوان «‌آلريش کانسي»[۶] و سگ بزرگشان « سام‌»[7] مي‌سپارند، ترک مي‌کنند.

آن دو مرد و سگشان تا بهار در زندان برفي‌ خود مي‌مانند، در حالي‌که هيچ چيز جلوي چشمشان نيست مگر دامنه‌هاي سفيد و وسيع « بالمهورن»[8] که با قله‌هاي درخشان و روشن احاطه شده‌اند و به وسيله‌ي برفي که اطراف آنها بالا مي‌رود و خانه‌ي کوچک را مي‌پيچد و مي‌بندد و له مي‌کند و روي سقف انباشته مي‌شود و پنجره‌ها را مي‌پوشاند و در را مسدود مي‌کند، محصور و بسته شده و مدفون هستند.

آن روز روزي بود که خانواده‌ي « هاوسر» تصميم داشتند به «لواچ» برگردند، چرا که زمستان داشت فرا‌مي‌رسيد و سرازيري جاده خطرناک مي‌شد. سه قاطر با باري که بر آنها بسته شده بود و سه پسر که سوارشان بودند اول از همه راه افتادند. بعد مادر،« ژين هاوسر»[9] و دخترش «‌لوييس»[10] سوار بر چهارمين قاطر پشت سر آنها و پدر به دنبالشان رهسپار شدند ، در حالي‌که آن دو مردي که قرار بود خانواده را تا بالاي تپه‌اي که سرازيري را مي‌ساخت بدرقه کنند، آنها را همراهي مي‌کردند. پيش از هر چيز آنها درياچه‌ي کوچک را که حالا يخ‌زده بود، دور زدند، پايين توده‌اي از صخره‌ها که تا جلوي مسافرخانه کشيده شده بود و بعد از آن دره را که با قله‌هاي پوشيده از برف خود بر همه‌ي آن اطراف مشرف بود دنبال کردند.

شعاعي از نور خورشيد روي آن بيابان کوچک يخ‌زده‌ي درخشان سفيد افتاد و با شعله‌اي خيره کننده و سرد آن را روشن کرد. هيچ چيز زنده‌اي ميان اين اقيانوس کوهستاني ديده نمي‌شد. هيچ جنبشي در اين خلوت بي‌کران نبود و هيچ صدايي سکوت عميق آن را نمي‌آشفت.

« آلريش کانسي» که مرد سوئيسي بلند قدي با پاهاي دراز بود، به آرامي ‌« هاوسر» و «‌گاسپار» پير را ترک کرد تا خود را به قاطري که آن دو زن بر آن سوار بودند، برساند. زن جوان‌تر او را نگاه کرد که داشت نزديک مي‌شد و به نظر ‌رسيد که داشت با چشمان غمگينش او را صدا مي‌زد. او يک دختر جوان روستايي بود با موهايي روشن، گونه‌هاي شيري رنگ و موهاي روشنش انگار رنگشان را با اقامت طولانيشان در ميان يخ‌ها از دست داده بودند. وقتي او به حيواني که دخترک سوارش بود رسيد، با دست  روي کپل قاطر زد و سرعتش را کم کرد. «مادر هاوسر» شروع کرد با او صحبت کردن و همه‌ي آنچه را که او مي‌بايست در زمستان به آنها رسيدگي مي‌کرد با کوچک‌ترين جزيياتش براي او بر‌شمرد. اين اولين باري بود که « آلريش» مي‌خواست آنجا بماند ، در حالي‌که « هاري» پير قبل از آن هم چهارده زمستان را در ميان برف در مسافرخانه‌ي «‌شوارنباخ» گذرانده بود.

« آلريش کانسي» گوش مي‌داد بدون اينکه به نظر برسد چيزي از حرف‌هاي او مي‌فهمد و بدون توقف به دختر نگاه مي‌کرد. فقط گهگاه جواب مي‌داد: « بله خانم هاوسر» ؛ اما افکارش انگار دور از آنجا و قيافه‌ي آرامش بي‌حرکت مانده بود.

آنها به درياچه‌ي « دائوب»[11] رسيدند که سطح وسيع يخ‌زده‌اش تا انتهاي دره امتداد داشت. سمت راست، قله‌هاي سنگي تيز سياه « دائوبنهورن»[12] ديده مي‌شد، کنار توده‌هاي عظيم سنگي پايين توده‌هاي يخ « لومرن»[13]، جايي که « وايلدسترابل» [14]بالا مي‌رفت. آنها به گذرگاه « جمي» رسيدند، جايي که سراشيبي « لواچ» شروع مي‌شود و ناگهان افق وسيعي از کوههاي آلپ « والايس»[15] را ديدند، جايي که از آنجا  دره‌ي عميق پهن «رون»[16] آنها را از هم جدا مي‌کند.

در دور دست گروهي از قله‌هاي سفيد، نامساوي، مسطح يا تيز کوهستاني وجود داشت که در آفتاب مي‌درخشيدند. «ميكابل»[17] با دو قله‌اش، گروهي عظيم از « ويسهورن»[18]، «‌برونگهورن »[19] استوار، هرم بلند و هولناک کوه « کروين»[20]، آن قاتل انسان‌ها و « دنت- بلانچ»[21] آن عشوه‌گر بي‌رحم.

بعد در زير آنها، در گودالي ترسناک،  پايين چاله‌اي زيبا، آنها « لواچ» را ديدند؛ جايي که خانه‌ها شبيه دانه‌هايي از ماسه داخل آن شکاف بسيار بزرگ که به « جمي» منتهي مي‌شد و با آن بسته شده بود و از پايين روي « رون» باز مي‌شد ، ريخته شده بودند.

 قاطر در کناره‌ي  راه ايستاد. راهي که مدام مي‌پيچيد و برمي‌گشت، سپس به طرزي عجيب و خيالي به پشت دور مي‌زد، در امتداد کناره‌ي کوهي که به همان دوري آن روستاي کوچک غير قابل ديد واقع در دامنه‌اش بود. زنها داخل برف پريدند و دو مرد پير نيز به آنها پيوستند. پدر «هاوسر» گفت: « خب خدانگهدار و تا سال ديگه از خودتون خوب مواظبت کنيد دوستان من.» و « هاري» پير گفت: « تا سال ديگه ».

آنها همديگر را در آغوش گرفتند و بعد وقتي نوبت به « مادام هاوسر» رسيد گونه‌اش را به سمت آنها گرفت و دختر نيز همان کار را انجام داد.

سپس « آلريش کانسي» جلو آمد، در گوش لوييس زمزمه کرد: « اونها را آن بالا فراموش نکن» و او جواب داد: «نه!» با صدايي آنچنان آهسته که آلريش بدون اينکه چيزي شنيده باشد فقط توانست حدس بزند که او چه گفته بود. «جان هاوسر» تکرار کرد: « خب، خداحافظ. مواظب باشيد مريض نشويد». و قبل از آن دو زن شروع کرد به پيمودن سرازيري و خيلي زود هر سه آنها در اولين پيچ جاده ناپديد شدند، در حالي‌که دو مرد راهنما به مسافرخانه برمي‌گشتند.

آن دو به آرامي در کنار هم راه مي‌رفتند، بدون اينکه با هم صحبتي بکنند. همه چيز تمام شد و آنها چهار يا پنج ماه با هم تنها خواهند بود. سپس « گاسپارد هاري» شروع کرد به صحبت کردن و داستان زندگي‌اش در طول زمستان گذشته را تعريف کرد. او آن سال با « مايکل کنول»[22] مانده بود که حالا ديگر براي تحمل اتفاقاتي که ممکن بود در آن تنهايي طولاني با آن مواجه شوند خيلي پير شده بود. آنها خسته کننده نبودند تنها بايد يک نفر از همان ابتدا فكري مي‌كرد و در پايان بالاخره يک کدام‌اشان مقدار کافي سرگرمي و بازي و ديگر وسايل گذران وقت را پيدا مي‌کرد.



[1] - Schwarenbach

[2] - Gemini Pass

[3] - Jean Hauser

[4] - Loeche

[5] - Gaspard Hari

[6] - Ulrich Kunsi

[7] - Sam

[8] - The Balmhorn

[9]-  Jeanne Hauser

[10] - Louise

[11] - Daube

[12] - Daubenhorn

[13] - Lommern

[14] - Wildstrubel.

[15] - Valais

[16] - Rhone

[17] - Mischabel

[18] - Weisshorn

[19] - Brunegghorn

[20] - Cervin

[21] - Dent- Blanche

[22] - Michael Canol

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در پنجشنبه سی ام شهریور 1385 و ساعت 22:19 |

هنر عامه‌پسند[1] در مقابل هنر والا[2]

تا حدود سال‌هاي 1960 يا بيشتر، معمولا خواندن کتاب‌هاي رمان جنايي با جلد کاغذي  سرگرمي ارزاني به حساب مي‌آمد، که منظور از کلمه‌ي ارزان، هم گران نبودن و هم  پايين بودن سطح کيفيت كتاب و محتواي آن بود.  دنياي تحصيل‌کرده يا متمدن اغلب به هنر والا علاقه‌مند بودند و يا تظاهر به اين علاقه‌مندي  مي‌کردند، با مقولاتي همچون: موسيقي کلاسيک[3]، نقاشي‌هايي از هنرمندان مشهور، نمايشنامه‌ها  و رمان‌هاي کلاسيک مانند آثار «ويليام شکسپير». اصطلاح « هنر عامه‌پسند» براي موسيقي سنتي و مردمي، جاز يا « راک ان رول» ، عکاسي، طراحي، کاريکاتور، داستان‌هاي علمي، داستانهاي جنايي يا داستان عشقي ( که اين مقوله‌ي اخير به صورت خصوصي و خفيانه چاپ مي‌شد تا در معرض سانسور قرار نگيرد) که البته  مثال‌هاي زيادي در اين رابطه مي‌توان ارايه داد، به‌کار برده مي‌شد. نظريه‌‌ي محصول ادبي عامه‌پسند اينگونه اظهار مي‌داشت که هر کتاب غير سالم، چه در فرم و چه محتوا و چه هر دو، که در استاندارد « هنر والا » قرار دارد نيز سبک و ارزان بوده و علاقه‌مندان به اين نوع، ازدسته‌ي افراد معمولي يا تحصيل نکرده محسوب مي‌شوند . دانشگاه‌ها و مدارس ديگر که به آموزش هنر والا مي‌پرداختند نيز به آن دسته از هنرمنداني که به « هنر عامه‌پسند» مي‌پرداختند به ديده‌ي تحقير نگاه مي‌کردند و قاطعانه پرداختن به نقد و بررسي اين‌گونه آثار را رد مي‌کردند. 

اما اين قضيه اصولا با  مشهوريت بيشتر هنر مردمي  در دو نيم کره‌ي آتلانتيک  ارتباطي نداشت، گاه به خاطر « احساس گرايي»[4] آنها. مثلا، انگليسي‌ها پيوسته مجذوب نوول‌هاي جنايي « ادگار والاس»[5] بودند، تا اين که او مسابقه‌اي ترتيب داد که طي آن از ميان خوانندگانش به شخصي که بتواند چگونگي ارتکاب به جرم قاتل را در اولين کتابش «‌چهار مرد عادل»[6] تشخيص داده و توضيح دهد پاداشي تعلق مي‌گرفت.

 



[1] - popular art

[2] - High art

[3] - William Shakespeare

[4] - sensationalism

[5] - Edgar Wallace

[6] - The Four Just Men

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در پنجشنبه سی ام شهریور 1385 و ساعت 16:21 |

مقوله‌هاي داستان جنايي

 داستان جنايي مي‌تواند به شاخه‌هاي زير تقسيم شود:

داستان کارآگاهي ( پليسي)[1]

·         داستان پليسي[2]

معماي اتاق قفل شده[3]

داستان پليسي عصر طلايي[4]

  بخش‌‌هاي  اوليه‌‌ و معاصر داستان پليسي[5]

داستان پليسي تاريخي[6]

طنز‌ها و طنزهاي سبک[7]

مکتب آمريکايي خشن[8]

داستان آيين‌نامه‌اي پليسي[9]

داستان مهيج حقوقي[10]

·         داستان‌ اعمال غير قانوني[11]

·         رمان جاسوسي[12]

·         رمان با تعليق روانشناسانه[13]

·         رمان جانيان[14] ( رمان‌هايي که از زاويه‌ي ديد خود تبه‌کاران نقل شده باشد، مانند: «‌پدر خوانده»[15] )

داستان جنايي و داستان‌هاي معمولي[16]

وقتي سعي مي‌کنيم که داستان جنايي را ريشه‌يابي کنيم، بسيار مشکل مي‌توان گفت داستان جنايي از کجا شروع شده و به کجا ختم مي‌شود. دليل اين امر بيشتر به اين قضيه نسبت داده مي‌شود که عشق، خطر و مرگ در داستان الگو‌هاي اصلي هستند. دليلي کم‌رنگ‌تر اين است که طبقه‌بندي آثار ممکن است بيشتر مربوط به اعتبار نويسنده‌ي آنها باشد.  

به عنوان مثال، رمان کوتاه « ويليام سامرست موام»[17] به نام«برفراز ويلا»[18]  به خوبي مي‌تواند جزو داستان‌هاي جنايي طبقه‌بندي شود. داستان اين رمان کوتاه حول محور زني مي‌گردد که يک شب با فردي کاملا غريبه مواجه مي‌شود که ناگهان و به طور غير منتظره‌اي در رختخوابش دست به خودکشي زده است و تلاش‌هاي زن در مرتب کردن بدن مرده براي اينکه مبادا مورد تهمت يا سوءظن در رابطه با قتل آن مرد قرار گيرد. چون‌كه « موام» معمولا به عنوان نويسنده‌ي رمان‌هاي جنايي شناخته نمي‌شود « برفراز ويلا» به سختي مي‌تواند به عنوان رماني جنايي مدنظر قرار گيرد و بنابراين در کتاب‌فروشي‌ها هم مي‌توان آن را در ميان ديگر کتاب‌هاي معمولي او يافت.  

جديدترين مثال در اين‌باره رمان تاثيرگذار « برست ايستون الي»[19] ( متولد 1964) به نام «جاني آمريکايي»[20] (1991) است که رماني است درباره‌ي زندگي دوگانه‌ي « پاتريک بيتمن»[21]، يک سرمايه دار « وال‌استريت»[22] و قاتل قتل‌هاي زنجيره‌اي در نيويورک طي سال‌هاي 1980. اگرچه  در بخشي کوچک از « جاني آمريکايي»،  نفرت‌انگيزترين جنايت‌ها  به تصوير درآمده‌اند، اين رمان هرگز رماني جنايي محسوب نشده است، شايد به اين خاطر که پليس به طور مشخص در طول داستان حضور ندارد و «‌بيتمن» هرگز دستگير نشده و به دادگاه برده نمي‌شود. 

در مقابل، « جيمز. ام. کين»[23] نويسنده‌ي آمريکايي معمولا به عنوان نويسنده‌اي متعلق به مکتب « داستان خشن»[24] شناخته مي‌شود. اگرچه رمان او به نام « ميلدرد پيرس»[25] ( 1941) درباره‌ي زني خانه‌دار و معمولي است كه به موفقيت مي‌رسد، مهارت‌هاي شغلي خود را بالا مي‌برد و به صورت قانوني از رقباي تجاري خود پيشي مي‌گيرد، و همين موفقيت او باعث پيش آمدن يک سري مشکلات در خانه با همسر، دختر و معشوقه‌اش و تقابل آنها بر عليه او مي‌شود و در هيچ قسمتي از کتاب جنايتي اتفاق نمي‌ افتد، اين رمان  در سال 1989 توسط « خانه‌ي راندم» ، در کنار داستان وحشتناك « کين» به نام « پستچي هميشه دوبار زنگ مي‌زند»[26] ( 1934) و تحت عنوان « جنايت وينتاژ»[27] به چاپ مجدد رسيد.

وقتي که در سال 1945« مايکل کورتيز»[28] کارگردان سينما،‌ « ميلدرد پيرس» را براي پرده‌ي سينما آماده کرد، براي خوشايند سينما دوستان و تهيه‌کنندگان، قاتلي را به آن اضافه کرد که در رمان حضور ندارد. از آنجا که سينما دوستان سبک جنايي خشن را مي‌پسنديدند، استفاده از اين حيله، -  بهره‌جويي از تبليغات و آگهي‌هاي تصويري-  به علاوه‌ي استفاده از ستاره‌ي « هاليوود»، « جان کرافورد»[29] براي بازي در نقش اصلي، اين اطمينان را مي‌داد که اين فيلم حتا پيش از  نمايش عمومي،  به يکي از پرفروش‌ترين فيلمها تبديل مي‌شد.

اگر بخواهيم از ديدگاهي کاربردي به اين قضيه نگاه کنيم، مي‌توان گفت  که در شکلي ساده‌تر، رمان جنايي رماني‌است که مي‌شود آن را  در فروشگاه‌هاي کتاب روي قفسه‌ يا قفسه‌هايي با عنوان جنايي پيدا کرد. ( اين پيشنهاد در حقيقت براي داستان علمي ارايه شده بود، اما در اين مورد نيز مي‌توان به همان نحو آن را بکار برد.)  انتشارات «کتاب پنگوئن»[30] سنت ديرينه‌ي نشر رمان‌هاي جنايي را به صورت کتابهايي ارزان ، با جلد و شيرازه‌ي سبز رنگ ( بر خلاف شيرازه‌ي نارنجي رنگ که براي ادبيات عمومي به کار برده است) به طوري که چشم هر خريداري را پيش از ورود به فروشگاه جذب خود مي‌کنند،  داشته است. اما باز هم اين روش  زيرکانه به خريداري که به طور اتفاقي به آنجا وارد شده نمي‌گويد که چه چيز در آن کتاب خاصي که قصد خريداري‌اش را دارد وجود دارد.


[1] - Detective fiction

[2] - whodunit

[3] - Locked room mystery

[4] - The Golden Age whodunit

 

[5] - Later and contemporary contributions to the whodunit

 

[6] - The historical whodunit

[7] - Spoofs and parodies

[8] - The American hard-boiled school

 

[9] - The police procedural

 

[10] - The legal thriller

 

[11] - The caper story

[12] - The spy novel

 

[13] - The psychological suspense novel

 

[14] - The criminal novel

[15] - The Godfather

[16] - mainstream

[17] - William Somerset Maugham

[18] - Up at the Villa

[19] - Bret Easton Ellis

[20] - American Psycho

[21] - Patrick Bateman

[22] - Wall Street خياباني باريك در برادوي در آمريكا كه اولين تالار بورس نيويورك بوده است.-

[23]- James M. Cain

[24] - hard-boiled school

[25] - Mildred Pierce

[26] - The Postman Always Rings Twice

[27] - Vintage Crime

[28] - Michael Curtiz

[29] - Joan Crawford

[30] - Penguin Books

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 و ساعت 18:1 |

داستان جنایی

« شرلوک هلمز»[1] قهرمان داستان‌هاي جنایي و همکارش « دکتر واتسون»[2]  به همراهي همديگر باعث شدند که اين نوع از ادبيات داستاني بيش از پيش محبوبيت يابد.

 داستان جنایي يکي از انواع ادبيات داستاني مي‌باشد که با جرائم و جنايات ، در زمينه‌هاي کشف و شناسايي اين جرايم، جنايت‌کاران، مجرمين و انگيزه‌هاي آنها سروکار دارد. اين نوع از داستان معمولا از داستان‌هاي معمولي[3] و انواع ديگر داستاني مانند داستان‌هاي علمي[4]، و داستان‌هاي تاريخي[5] متمايز است،  که البته گاه ممکن است مرزهاي ميان آنها بسيار نامحسوس و کم رنگ باشند. انواع فرعي بسياري براي اين نوع از داستان وجود دارد، که شامل: داستان کارآگاهي[6] ( شامل داستان پليسي[7])، داستان‌هاي مهيج حقوقي[8]،  درام دادگاهي[9] و داستان خشن[10]، مي‌شود.

داستان جنایي به طور جدي در حدود سال 1900 م به ‌عنوان نوع مهمي از داستان مورد توجه قرار گرفت. نخستين الهامات براي نوشتن کتاب‌ها و رمان‌هايي در قالب  اين نوع، از آثار تيره و تار « ادگار آلن‌پو»[11]  نشات گرفتند. ( مثال: « قاتل‌ها در رومرجيو»[12] 1844، «‌راز ماري راجت»[13] 1842 و « نامه‌ي مسروقه»[14] 1844). پيدايي و تکامل « معماي ‌اتاق‌ قفل شده»[15] نقطه‌ي عطفي در تاريخ داستان جنایي بود.  گفته مي‌شود که معماهاي«‌شرلوک هلمز» ، احتمالا بر اساس « آگوست دوپين»[16]،  به نحو فوق‌العاده‌اي دليل اعتبار و محبوبيت زياد اين نوع داستاني بوده است.  

تکامل رسانه‌ها در بريتانيا و آمريکا در نيمه‌ي دوم قرن نوزدهم ميلادي،  در ميزان محبوبيت داستان جنایي و انواع وابسته به آن نقشي حياتي داشت. مجلات مختلف ادبي مانند استراند[17]، مک‌کلورز[18] و هارپرز[19]، با ارايه‌ي  برخي محصولات رسانه‌اي متوسط که آثاري ارزان و تصويري و اساسا يک‌بار مصرف بودند، به سرعت مرکزي شدند براي تعيين ساختار و عملکرد کلي داستان‌هاي مشهور در جامعه .   

همچون آثار بسياري از نويسندگان هم‌دوره‌ي خود- « ويلکي کالينز»[20]، « چارلز ديکنز»[21]-  « ماجراهاي شرلوک هلمز» نوشته‌ي « آرتور کنون دويل»  نيز در ابتدا  به صورت مجموعه‌اي دنباله‌دار در مجله‌ي ماهانه‌ي « استراند» در بريتانيا ظاهر شد. اين مجموعه به سرعت طرفداران احساساتي و  بسيار زيادي را در سراسر آتلانتيک به خود جذب کرد و وقتي که « دويل» در « آخرين مشکل»[22]، « هلمز» را کشت، اعتراض عموم  را برانگيخت و انتشارات پيشنهاد داستان‌هاي بيشتر با همان جذابيت را داد، تا جايي كه او مجبور شد علي‌رغم ميل خود هلمز را دوباره زنده كند.

 



[1] - Sherlock Holmes

[2] - Dr. Watson

[3] -  mainstream

[4] - science fiction

[5] - historical fiction

[7] - whodunit

[8] - legal thriller

[9] - courtroom drama

[10] - hard-boiled fiction

[11] - Edgar Allan Poe

[12] - The Murders in the Rue Morgue

[13] - The Mystery of Marie Roget

[14] - The Purloined Letter

[15] - locked room mysterie

[16] - Auguste Dupin- نام كارآگاه رمان‌هاي ادگارآلن‌پو كه گفته مي‌شود شرلوك هلمز تحت تاثير آنها شكل گرفته است.

[17] - Strand

[18] - McClure's

[19] - Harper's

[20] - Wilkie Collins

[21] - Charles Dickens

[22] - The Final Problem

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در جمعه سوم شهریور 1385 و ساعت 0:14 |