شيطان[1]
مرد روستايي روبروي دکتر،کنار پيرزن در حال مرگ ايستاده بود و پيرزن، تن به قضا داده و هوشيار به آنها نگاه ميکرد و به صحبتهايشان گوش ميداد. زن در حال مرگ بود و با آن مبارزهاي نميکرد، چون او اكنون نود و دو سال سن داشت و عمراش به پايان خود رسيده بود.
خورشيد ماه جولاي از پنجره و ميان در به درون اتاق ميتابيد و اشعهي گرمش را بر کف ناهموار گلين قهوهاي رنگي که چهار نسل آن را با کفشهاي بزرگ خود لگدکوب کرده بودند، ميانداخت. نسيم خنک، بوي مزارع را که ازگرماي ظهر خشک شده بودند، با خود به داخل ميآورد، ملخها با سينهي گرفتهشان جيرجيرکنان فضا را از صداي تيز خود پر ميکردند، صدايي شبيه به صداي کريکتهاي چوبي که در بازار به بچهها فروخته ميشد.
دکتر صدايش را بالا برد و گفت: « آنوره[2]! تو نميتوني مادرت را در اين وضعيت رها کني، هر لحظه ممکنه که بميره!» و مرد روستايي با پريشاني جواب داد: « اما من بايد گندمهام را جمع کنم، آنها مدت زياديست که روي زمين مزرعه پهن بودهاند و الان هوا براي اين کار کاملا مناسبه، تو در اين باره چي ميگي مادر؟» ، پيرزن مردني که هنوز همان حرص و طمع « نورمني[3]» خود را حفظ کرده بود، با حرکت چشمان و پيشانياش به پسر خود گفت آري تا او را تشويق کند که به گندمهايش برسد و مادرش را رها کند تا در تنهايي بميرد. اما پزشک عصباني شد و در حاليکه پايش را بر زمين ميکوبيد فرياد زد: « تو حيواني، ميشنوي؟ و من به تو اجازهي چنين کاري را نميدهم، ميفهمي؟ اگر هم ميخواهي كه همين امروز گندمت را جمع کني برو همسرِ « راپت» [4] را بيار تا از مادرت مراقبت کنه، بعد هم خبرش را به من بده و اگر نخواهي از من اطاعت کني هر زمان که مريض بشي اجازه ميدهم تا مثل سگ بميري، ميشنوي چي ميگم؟»
مرد دهقان لاغر و بلند بود ، با حرکاتي آرام، او از يک طرف به خاطر ترسي که از دکتر داشت و از سويي ديگر عشق شديدي که به زندگي، دچار دو دلي و ترديد شد، پس لحظهاي درنگ نمود، پيش خود حساب کرد و بعد با لکنت گفت: « خانم راپت براي مراقبت از مريضها چقدر ميگيره؟» دکتر جواب داد : « بايد بگم چقدر؟ بستگي به مدت زماني داره که به او احتياج هست. باهاش صحبت کن، خدا بهات کمک ميکنه! اما من ميخوام که ظرف يک ساعت او اينجا باشه، شنيدي؟»
بالاخره مرد تصميم خود را گرفت : « من ميرم اونو ميآرم». بعد هم گفت: « عصباني نشو دکتر». دکتر راه افتاد که برود و در همان حال بلند بلندگفت:« مواظب باش! تو مي دوني که من وقتي عصبانيم شوخي نميکنم». به محض اينکه مادر و پسر تنها ماندند، پسر با صدايي که حاکي از تسليم بود به مادرش گفت: « من ميرم خانم راپت را بيارم تا دکتر ببينه، وقتي من نيستم بيرون نرو.» سپس او نيز بيرون رفت.
خانم راپت که يک رختشوي پير بود، به مردهها يا افراد در حال مرگِ همسايهها رسيدگي ميکرد، بعد بلافاصله آنها را در پارچهي ضخيمي که ديگر نميتوانستند از آن خارج شوند ميپيچيد وآن را ميدوخت، بعد ميرفت اتو را برميداشت تا لباسهاي افراد زندهي خانواده را اتو کند. او چروک شده بود، درست مثل يک سيب فاسد. کينهتوز، حسود و به طرز شگفتانگيزي حريص بود. خميده بود چنانکه گويا کمرش در اثر حرکت مداوم، موقع اتو کشيدن از وسط شکسته باشد. بهتر است بگوييم او در نظر آدمهايي که در حال مرگ بودند مثل يک هيولاي غرغروي بزرگ بود. پيرزن هرگز از چيزي صحبت نميکرد، مگر دربارهي کساني که آنها را در حال مردن ديده بود، مرگهاي مختلف که او شاهدشان بود، و با دقيقترين جزيياتي که هميشه هم مثل هم بودند آنها را تعريف ميکرد، درست مانند ورزشکاري که از پيروزيهايش صحبت ميکند.
وقتي که «آنوره بامپتس» وارد کلبه شد او را در حال آهار دوختن به يقهي زنان روستايي ديد، پس گفت: « عصر به خير! اميدوارم حالتون خوب باشه خانم راپت!». زن سرش را برگرداند تا اورا ببيند و گفت: « خوبم، من خوبم، شما چطوريد؟»
- « اوه! من هم تا اونجا که بتونم آرزو کنم خوبم، اما مادرم مريضه.»
- « مادرت؟»
- « بله مادرم.»
- « مشکلش چيه؟ »
- « داره نفسهاي آخر را ميکشه، مشکلش اينه.»
پيرزن دستهايش را از آب بيرون آورد و با حس همدلي ناگهاني گفت: « يعني تا اين حد حالش بده؟!»
- « دکتر ميگه تا صبح طول نميکشه.»
- « پس واقعا حالش خيلي بده!»
آنوره کمي مکث کرد، چون ميخواست قبل از اينکه پيشنهادي داده باشد کمي مقدمه چيني کند، اما چون فکري به ذهنش نرسيد ناگهان تصميم خود را گرفت. « چه قدر پول ميخواهي که تا آخر کنارش بموني؟ تو ميدوني که من پولدار نيستم و حتا نميتونم يک خدمتکار داشته باشم، همين هم باعث شده که مادر بيچارهام به اين روز بيفته، کار زياد و خستگي. او عليرغم نود و دو سال سنش ده سال کار کرده، اما ميبيني كه اونهمه زحمت هيچ فايدهاي براش نداشته.»
خانم راپت موقرانه پاسخ داد: « دو تا قيمت هست. چهل سو در روز و سه فرانک در شب براي پولدارها و بيست سو در روز و چهل تا در شب براي بقيه. تو بايد بيست و چهل را به من پرداخت کني.» اما مرد روستايي دودل بود، چون مادرش را خيلي خوب ميشناخت. او ميدانست که مادرش تا چه اندازه قوي بنيه و تسليمناپذير بود و نيز ميدانست که ممکن بود مادرش بر خلاف نظر دکتر يک هفتهي ديگر هم دوام بياورد، بنابراين محکم و مصمم گفت: « نه! من ترجيح ميدم که يک قيمت کلي را تا پايان تعيين کني. من شانس خودم را امتحان ميکنم، يا اين يا اون يکي. دکتر گفت که او خيلي زود ميميره، اگر اين اتفاق بيفته براي تو خوب ميشه و براي من بد، اما اگر تا فردا يا بيشتر دوام بياره، براي من خوب ميشه و براي تو بد.»
پرستار با حيرت به مرد نگاه کرد چون او هرگز پيش ازين مرگ کسي را به عنوان يک معامله سودمند در نظر نگرفته بود. پس در حالي که با ايدهي سودي که ممکن بود براي او داشته باشد وسوسه شده بود، به فکر فرو رفت.
اما چيزي نگذشته بود که شک کرد مبادا مرد قصد فريب او را دارد، پس جواب داد:« من تا مادرت را نبينم نميتونم چيزي بگم.»
- « پس با من بيا و او را ببين»
زن دستانش را شست و به سرعت همراه او رفت. آن دو در طول راه با هم صحبت نکردند. زن با قدمهاي کوتاه و شتابزده راه ميرفت در حاليکه مرد با آن پاهاي درازش شلنگ ميانداخت، درست مثل اينکه با هر گام ميخواست از جويي رد شود. گاوها در همان حالکه توي مزارع ، در گرما دراز کشيده بودند سرهايشان را به سنگيني بالا ميآوردند و عاجزانه براي دو رهگذر ماما ميکردند،گويا با اين کار خود، از آنها کمي علف سبز ميخواستند.
وقتي نزديک خانه رسيدند، آنوره زير لب گفت: « يعني همه چيز تمومه؟!» و ناخودآگاه آرزو کرد که توانسته باشد احساسش را در لحن صدايش نشان دهد.
اما پيرزن نمرده بود. او روي رختخواب نکبتبارش به پشت دراز کشيده بود. روتختي صورتي رنگي، دستانش را که به طرز وحشتناکي لاغر بودند پوشانده بود و پنجههايش را مثل پنجههاي حيواني وحشي و يا مثل چنگالهاي خرچنگ بسته بود، دستاني که از زور رماتيسم و فرسودگي و حدود يک قرن کار بسته شده بودند.
خانم راپت بالاي بستر زن که در حال مردن بود رفت و به او نگاه کرد. نبضاش را گرفت، روي سينهاش چند ضربه زد، به نفس کشيدناش گوش داد و از او سئوالاتي پرسيد تا بتواند صحبت کردنش را بشنود، بعد براي مدتي طولانيتر به او نگاه کرد و پس از آن اتاق را ترک کرد و آنوره نيز به دنبال او خارج شد. آنوره معتقد بود که پيرزن بيشتر از آن شب زنده نخواهد ماند و پرسيد:«خب؟» ، پرستار بيمار جواب داد: « خب او ممکنه که دو روز يا شايد هم سه روز دوام بياره. تو بايد شش فرانک به من بدي که شامل همهي خدمات ميشه.» آنوره فرياد زد : « شش فرانک! شش فرانک! ديوانه شدهاي؟ من به تو گفتم که او بيشتر از پنج- شش ساعت دووم نميآره!». آنها چند دقيقهاي با هم مشاجره کردند اما وقتي که پرستار گفت به خانه برميگردد و چون وقت داشت به سرعت ميگذشت و همچنين محصول گندماش براي تصفيه به محوطه مزرعه آورده نشده بود، بالاخره با خواستهي پرستار موافقت کرد:
- « قبول کردم، شش فرانک.»
آنوره با قدمهاي بلند سراغ گندمهايش رفت که روي زمين مانده و زير گرماي آفتاب رسيده بودند، در حاليکه پرستار بيمار به خانه بازگشت. حالا او کارهاي زيادي براي انجام دادن داشت چون بدون توقف بر بالين افراد مرده يا آنها که در حال مردن بودند کار ميکرد، گاهي هم براي خودش و گاهي براي خانوادهي بيمار که بعنوان خياط هم استخداماش ميكردند و خاطرش کمي به او بيشتر پرداخت ميکردند. ناگهان او پرسيد: « مادر بانتمپس[5]! آيا آخرين عشاي رباني را براي تو انجام دادهاند؟»
پيرزن روستايي با سر جواب داد نه و راپت که بسيار متدين بود با سرعت بلند شد : « خداي من! چطور ممکنه؟! من ميرم که شفا را برات ميآرم» و آنچنان سراسيمه به سمت منزل کشيش به راه افتاد، که بچهها در خيابان وقتي او را ديدند که مثل اسب يورتمه ميرفت فکر کردند اتفاقي افتاده است.
کشيش در رداي سفيد کتانياش با سرعت آمد و پسري که با يک زنگ عبور نان عشاء رباني را از حومهي خشک و ساکت روستا اعلام ميکرد به دنبال او. تعدادي از مردان روستا که در فاصلهاي دور مشغول کار بودند، کلاههاي گَل و گشادشان را از سر برداشتند و بيحرکت باقي ماندند تا آن لباس سفيد کتاني پشت تعدادي کلبه ناپديد شد، زناني که در حال دستهبندي گندم بودند، به علامت عبور آنها برخاستند. مرغهاي سياه که ترسيده بودند در طول نهر آب دويدند تا خودشان را به محلي امن برسانند و ناگهان خود را در آن پنهان کردند. در همين هنگام کره الاغي که در مرغزار بسته شده بود، با ديدن جبهي سفيد ترسيد و در حاليکه به شدت لگدپراني ميکرد، شروع کرد در طول طناب به تاخت دور خود چرخيدن. پسرک در جبهي کشيشي قرمزش، با شتاب راه ميرفت و کشيش که کلاهي زاويهدار بر سر خميدهاش داشت او را دنبال ميکرد و در همان حال زير لب ورد ميخواند. آخر از همه راپت ، با کمري تقريبا دو لا شده، طوريکه انگار ميخواست خود را به زمين اندازد و دست بر سينه مثل وقتي که در کليسا بود راه ميرفت.
آنوره از دور آنها را ديد که ميگذشتند و پرسيد:« کشيش ما داره کجا ميره؟» و کارگر او که باهوشتر بود جواب داد: « مطمئنا داره براي مادرت نان عشاء ميبره.» مرد دهقان بدون اينکه تعجب کرده باشد گفت:« ممکنه» و دوباره به کارش ادامه داد.
مادر بامپتس اعترافاش را انجام داد و شفا و حکم بخششاش را دريافت کرد. سپس کشيش آنجا را ترک کرد و زنها را در آن کلبهي خاموش تنها گذاشت. راپت شروع کرد به تماشاي آن زن مردني و از خودش پرسيد که آيا ممکن است او بيشتر زنده بماند يا نه؟
روشني روز رو به زوال بود و هوايي سردتر با وزش شديد باد داخل شده و باعث ميشد تا تصوير « اپينال»[6] که به وسيلهي دو سنجاق به ديوار وصل شده بود بالا و پايين شود. پردههاي کوچک پنجره که سابقا سفيد بودند و حالا زرد و پوشيده از ذرات ريز کثيف، به نظر ميرسيد به طرف بيرون پرواز ميکردند و براي فرار ميجنگيدند، شبيه به روح زنان پير.
مادر پير انگار با چشماني باز و بدني بيحرکت داشت انتظار مرگ را ميکشيد که به او بسيار نزديک بود اما با خونسردي آمدنش را به تعويق انداخته بود. نفس کوتاهش در گلو سوت ميکشيد. همه چيز به زودي کاملا از حرکت خواهد ايستاد و زني ديگر از دنيا کم خواهد شد، يکي که هيچ کس به خاطرش متاسف نخواهد شد.
شامگاهان آنوره بازگشت و وقتي که بر بسترمادر آمد و ديد او هنوز زنده است گفت:«حالش چطوره؟» همان طور که پيش از آن در دوران بيمارياش آن کار را انجام داده بود. سپس راپت را راهي کرد و به او گفت:« فردا صبح ساعت پنج، بدون تاخير» و راپت تکرار کرد: «فردا صبح ساعت پنج».
راپت هنگام طلوع خورشيد آمد و آنوره را مشغول خوردن سوپي ديد که خودش قبل از رفتن به سر كار آن را درست کرده بود. پرستار پرسيد:« خب! مادرت مرده؟». او از گوشهي چشم نگاه خبيثانهاي به زن انداخت و پاسخ داد:« برعکس، کمي هم بهتره».
ترس و اضطراب راپت را فرا گرفت و بالاي سر زن مردني رفت که هنوز در همان وضعيت قبل بود: خوابآلوده و بيحس و حال، با چشماني باز و دستهايي که روتختي را چنگ انداخته بودند.
پرستار فهميد که اين وضع ممکن بود دو، چهار يا حتا هشت روز ديگر هم ادامه پيدا کند و ذهن طماعش آکنده از ترس شد. او از خشم شديدي هيجانزده شده بود، خشمي که باعثش آن مرد زيرک بود که او را فريب داده بود و زن که نميمرد.
با وجود همهي اينها، راپت شروع کرد به دوخت و دوز و همچنان منتظر ماند، با چشماني که روي صورت چين و چروک خوردهي مادر بامپتس ثابت مانده بود. وقتي که آنوره براي صبحانه برگشت، راضي و خوشحال به نظر ميرسيد و حتا کمي هم شوخ بود، چون داشت در وضعيت مناسبي گندمهايش را داخل مزرعه ميآورد.
راپت رفتهرفته اوقاتش تلخ ميشد. حالا ديگر هر دقيقهاي که ميگذشت در نظرش زمان زيادي بود و پول هم از او دزديده شده بود. احساس ميکرد تمايل شديدي به خفه کردن اين الاغ پير دارد، اين احمق پير خودراي، اين بدبخت لجباز، تا آن نفسهاي تند و کوتاه را که با هر خرناس در گلو مقداري از پول و وقت او را ميدزديدند، قطع کند. اما بعد از آن به خطر اين کار فکر کرد و افکار ديگري از سرش گذشت، بنابراين نزديک رختخواب رفت و به پيرزن گفت:«آيا تا به حال شيطان را ديدهاي؟». مادر بامپتس زمزمه کرد: «نه!». سپس پرستار شروع کرد به حرف زدن و داستانهايي را براي او تعريف کرد تا خاطر مردني و ضعيفاش را بترساند. او گفت:« چند دقيقهاي قبل از اينکه کسي بميرد شيطان بر او ظاهر ميشود.» سپس ادامه داد:« براي همه. او هميشه يک جاروي دستهدار در دستاش و يک قابلمه روي سرش دارد و فريادهاي بلند ميکشد. وقتي کسي او را ديده باشد، همه چيز تمام شده و آن شخص فقط چند دقيقه بيشتر براي زندگي وقت دارد». بعد نام يکيک کساني را که در آن سال شيطان بر آنها ظاهر شده بود به او گفت: ژوزف لويزل، اولالي رايتر، سوفي پاراگنو و سرافين گراسپيد. مادر بانتس که بالاخره بسيار آشفته شده بود چرخيد و دستهايش را به هم فشرد و سعي کرد سرش را برگرداند تا به انتهاي سمت ديگر اتاق نگاه کند. ناگهان راپت از پايين رختخواب غيباش زد. يک ملحفه از کمد بيرون آورد و خودش را در آن پيچيد، سپس قابلمهاي آهني را طوري روي سرش گذاشت که سه پايهي کج آن مانند شاخ رو به بالا قرار گرفت، يک جارو در دست راست و يک دلو حلبي در دست چپش گرفت و ناگهان آن را به هوا پرتاب کرد تا با سر و صدا به زمين بيفتد.
مسلما وقتي که دلو پايين افتاد صداي وحشتناکي ايجاد کرد. بعد بالاي صندلي رفت و خودش را نشان داد. در حاليکه با سر و دستانش اداهايي در ميآورد، داخل قابلمهاي که صورتش را پوشانده بود جيغ ميکشيد و پيرزن روستايي را که چيزي به مرگاش نمانده بود با جارويش تهديد ميکرد.
ترسان، با نگاهي ديوانهوار بر صورتش، زن ميت با تلاشي فوق انساني سعي کرد بلند شود و فرار کند، او حتا شانهها و کمرش را هم از رختخواب بيرون کشيد، اما بعد با آهي بلند به پشت افتاد. همه چيز تمام شده بود و راپت به آرامي همهي وسايل را سر جايشان برگرداند. جارو را گوشهاي کنار کمد، ملحفه را داخل آن، قابلمه را روي اجاق، دلو حلبي را کف اتاق و صندلي را مقابل ديوار گذاشت. سپس با قيافهي يک حرفهاي، چشمان از حدقه بيرون زدهي زن را بست، يک بشقاب روي رختخواب گذاشت و مقداري آب مقدس در آن ريخت، شاخهاي شمشاد در آب فرو کرد، بعد زانو زد و با حرارت وردهايي را که به خاطر نوع کارش از بَر بود، پشت هم براي مرده تکرار کرد.
هنگام عصر وقتي آنوره به خانه بازگشت او را در حال دعا خواندن ديد. او سريع پيش خود حساب کرد که زن بيست سو از او نفع برده است چون فقط سه روز و يک شب را در آنجا گذرانده بود، که روي هم رفته ميشد پنج فرانک، به عوض شش فرانکي که آنوره به او بدهکار بود و مجبور بود به او پرداخت كند.
