تبليغاتX
جای خالی عشق

شيطان[1]

 

مرد روستايي روبروي دکتر،‌کنار پيرزن در حال مرگ ايستاده بود و پيرزن، تن به قضا داده و هوشيار به آنها نگاه مي‌کرد و به صحبتهايشان گوش مي‌داد. زن در حال مرگ بود و با آن مبارزه‌اي نمي‌کرد، چون او اكنون نود و دو سال سن داشت و عمر‌اش به پايان خود رسيده بود.

خورشيد ماه جولاي از پنجره و ميان در به درون اتاق مي‌تابيد و اشعه‌ي گرمش را بر کف ناهموار گلين قهوه‌اي رنگي که چهار نسل آن را با کفش‌هاي بزرگ خود لگدکوب کرده  بودند، مي‌انداخت. نسيم خنک، بوي مزارع را که ازگرماي ظهر خشک شده بودند، با خود به داخل مي‌آورد، ملخها با سينه‌ي گرفته‌شان جيرجيرکنان فضا را از صداي تيز خود پر مي‌کردند، صدايي شبيه به صداي کريکت‌هاي چوبي که در بازار به بچه‌ها فروخته مي‌شد.

دکتر صدايش را بالا برد و گفت: « آنوره[2]! تو نمي‌توني مادرت را در اين وضعيت رها کني، هر لحظه ممکنه که بميره!» و مرد روستايي با پريشاني جواب داد: « اما من بايد گندم‌هام را جمع کنم، آنها مدت زياديست که روي زمين مزرعه پهن بوده‌اند و الان هوا براي اين کار کاملا مناسبه، تو در اين باره چي مي‌گي مادر؟» ، پيرزن مردني که هنوز همان حرص و طمع « نورمني[3]» خود را حفظ کرده بود، با حرکت چشمان و پيشاني‌اش به پسر خود گفت آري تا او را تشويق کند که به گندم‌هايش برسد و مادرش را رها کند تا در تنهايي بميرد. اما پزشک عصباني شد و در حالي‌که پايش را بر زمين مي‌کوبيد فرياد زد: « تو حيواني، مي‌شنوي؟ و من به تو اجازه‌ي چنين کاري را نمي‌دهم، مي‌فهمي؟ اگر هم مي‌خواهي كه همين امروز گندمت را جمع کني برو همسرِ « راپت» [4] را بيار تا از مادرت مراقبت کنه، بعد هم خبرش را به من بده و اگر نخواهي از من اطاعت کني هر زمان که مريض بشي اجازه مي‌دهم تا مثل سگ بميري، مي‌شنوي چي مي‌گم؟»

مرد دهقان لاغر و بلند بود ، با حرکاتي آرام، او از يک طرف به خاطر ترسي که از دکتر داشت و از سويي ديگر عشق شديدي که به زندگي، دچار دو دلي و ترديد شد، پس لحظه‌اي درنگ نمود، پيش خود حساب کرد و بعد با لکنت گفت: « خانم راپت براي مراقبت از مريض‌ها چقدر مي‌گيره؟»  دکتر جواب داد : « بايد بگم چقدر؟ بستگي به مدت زماني داره که به او احتياج هست. باهاش صحبت کن،  خدا به‌ات کمک مي‌کنه!  اما من مي‌خوام که ظرف يک ساعت او اينجا باشه، شنيدي؟»

بالاخره مرد تصميم خود را گرفت : « من مي‌رم اونو مي‌آرم». بعد هم گفت: « عصباني نشو دکتر». دکتر راه افتاد که برود و در همان حال بلند بلند‌گفت:« مواظب باش! تو مي دوني که من وقتي عصبانيم شوخي نمي‌کنم». به محض اينکه مادر و پسر تنها ماندند، پسر با صدايي که حاکي از تسليم بود به مادرش گفت: « من مي‌رم خانم راپت را بيارم تا دکتر ببينه، وقتي من نيستم بيرون نرو.» سپس او نيز بيرون رفت.

خانم راپت که يک رختشوي پير بود، به مرده‌ها يا افراد در حال مرگِ همسايه‌ها رسيدگي مي‌کرد، بعد بلافاصله آنها را در پارچه‌ي ضخيمي که ديگر نمي‌توانستند از آن خارج شوند مي‌پيچيد وآن را مي‌دوخت، بعد مي‌رفت  اتو را بر‌مي‌داشت تا لباسهاي افراد زنده‌ي خانواده را اتو کند. او چروک شده بود، درست مثل يک سيب فاسد. کينه‌توز، حسود و به طرز شگفت‌انگيزي حريص بود. خميده بود چنانکه گويا کمرش در اثر حرکت مداوم، موقع اتو کشيدن از وسط شکسته باشد. بهتر است  بگوييم او در نظر آدم‌هايي که در حال مرگ بودند مثل يک هيولاي غرغروي بزرگ بود. پيرزن هرگز از چيزي صحبت نمي‌کرد، مگر درباره‌ي کساني که آنها را در حال مردن ديده بود، مرگ‌هاي مختلف که او شاهدشان بود، و با دقيق‌ترين جزيياتي که هميشه هم مثل هم بودند آنها را تعريف مي‌کرد، درست مانند ورزشکاري که از پيروزي‌هايش صحبت مي‌کند.

وقتي که «آنوره بامپتس» وارد کلبه‌ شد او را در حال آهار دوختن به يقه‌ي زنان روستايي ديد، پس گفت: « عصر به خير! اميدوارم حالتون خوب باشه خانم راپت!». زن سرش را برگرداند تا اورا ببيند و گفت: « خوبم، من خوبم، شما چطوريد؟»‌

-                        « اوه! من هم تا اونجا که بتونم آرزو کنم خوبم، اما مادرم مريضه.»

-                        « مادرت؟»

-                        « بله مادرم.»

-                        « مشکلش چيه؟ »

-                        « داره نفسهاي آخر را مي‌کشه، مشکلش اينه.»

پيرزن دستهايش را از آب بيرون آورد و با حس همدلي ناگهاني گفت: « يعني تا اين حد حالش بده؟!»

-                        « دکتر مي‌گه تا صبح طول نمي‌کشه.»

-                        « پس واقعا حالش خيلي بده!»

 

آنوره کمي مکث کرد، چون مي‌خواست قبل از اينکه  پيشنهادي داده باشد کمي مقدمه چيني کند، اما چون فکري به ذهنش نرسيد ناگهان تصميم خود را گرفت. « چه قدر پول مي‌خواهي که تا آخر کنارش بموني؟ تو مي‌دوني که من پولدار نيستم و حتا نمي‌تونم يک خدمتکار داشته باشم، همين هم باعث شده که مادر بيچاره‌ام به اين روز بيفته، کار زياد و خستگي. او علي‌رغم نود و دو سال سنش ده سال کار کرده، اما مي‌بيني كه اونهمه زحمت  هيچ فايده‌اي براش نداشته.»

خانم راپت موقرانه پاسخ داد: « دو تا قيمت هست. چهل سو در روز و سه فرانک در شب براي پولدارها و بيست سو در روز و چهل تا در شب براي بقيه. تو بايد بيست و چهل را به من پرداخت کني.» اما مرد روستايي دودل بود، چون مادرش را خيلي خوب مي‌شناخت. او مي‌دانست که مادرش تا چه اندازه قوي بنيه و تسليم‌ناپذير بود و نيز مي‌دانست که ممکن بود مادرش بر خلاف نظر دکتر يک هفته‌ي ديگر هم دوام بياورد، بنابراين محکم و مصمم گفت: « نه! من ترجيح مي‌دم که يک قيمت کلي را تا پايان تعيين کني. من شانس خودم را امتحان مي‌کنم، يا اين  يا اون يکي. دکتر گفت که او خيلي زود مي‌ميره، اگر اين اتفاق بيفته  براي تو خوب مي‌شه و براي من بد، اما اگر تا فردا يا بيشتر دوام بياره، براي من خوب مي‌شه و براي تو بد.»

پرستار با حيرت به مرد نگاه کرد چون او هرگز پيش ازين مرگ کسي را به عنوان يک معامله سودمند در نظر نگرفته بود. پس در حالي که با ايده‌ي سودي که ممکن بود براي او داشته باشد وسوسه شده بود، به فکر فرو رفت.

اما چيزي نگذشته بود که شک کرد مبادا مرد قصد فريب او را دارد، پس جواب داد:« من تا مادرت را نبينم نمي‌تونم چيزي بگم.»

-                        « پس با من بيا و او را ببين»

زن دستانش را شست و به سرعت همراه او رفت. آن دو در طول راه با هم صحبت نکردند. زن با قدمهاي کوتاه و شتابزده راه مي‌رفت در حالي‌که مرد با آن پاهاي درازش شلنگ مي‌انداخت، درست مثل اينکه با هر گام مي‌خواست از جويي رد شود. گاوها در همان حال‌که توي مزارع ، در گرما دراز کشيده بودند سرهايشان را به سنگيني بالا مي‌آوردند و عاجزانه براي دو رهگذر ماما مي‌کردند،گويا با اين کار خود، از آنها کمي علف سبز ميخواستند.

وقتي نزديک خانه رسيدند، آنوره زير لب گفت: « يعني همه چيز تمومه؟!» و ناخودآگاه آرزو کرد که توانسته باشد احساسش را در لحن صدايش نشان دهد.   

اما پيرزن نمرده بود. او روي رختخواب نکبت‌بارش به پشت دراز کشيده بود. روتختي صورتي رنگي، دستانش  را که به طرز وحشتناکي لاغر بودند پوشانده بود و پنجه‌هايش را مثل پنجه‌هاي حيواني وحشي و يا مثل چنگال‌هاي خرچنگ بسته بود، دستاني که از زور رماتيسم و فرسودگي و حدود يک قرن کار بسته شده بودند.

خانم راپت بالاي بستر زن که در حال مردن بود رفت و به او نگاه کرد. نبض‌اش را گرفت، روي سينه‌اش چند ضربه زد، به نفس کشيدن‌اش گوش داد و از او سئوالاتي پرسيد تا بتواند صحبت کردنش را بشنود، بعد براي مدتي طولاني‌تر به او نگاه کرد و پس از آن اتاق را ترک کرد و آنوره نيز به دنبال او خارج شد. آنوره معتقد بود که پيرزن بيشتر از آن شب زنده نخواهد ماند و پرسيد:«خب؟» ، پرستار بيمار جواب داد: « خب او ممکنه که دو روز يا شايد هم سه روز دوام بياره. تو بايد شش فرانک به من بدي که شامل همه‌ي خدمات مي‌شه.» آنوره فرياد زد : « شش فرانک! شش فرانک! ديوانه شده‌اي؟ من به تو گفتم که او بيشتر از پنج- شش ساعت دووم نمي‌آره!». آنها چند دقيقه‌اي با هم مشاجره کردند اما وقتي که پرستار گفت به خانه برمي‌گردد و چون وقت داشت به سرعت مي‌گذشت و همچنين محصول گندم‌اش براي تصفيه به محوطه مزرعه آورده نشده بود، بالاخره با خواسته‌ي پرستار موافقت کرد:

-                        « قبول کردم، شش فرانک.»

آنوره با قدم‌هاي بلند سراغ  گندم‌هايش رفت که روي زمين مانده و زير گرماي آفتاب رسيده بودند، در حاليکه پرستار بيمار به خانه بازگشت. حالا او کارهاي زيادي براي انجام دادن داشت چون بدون توقف بر بالين افراد مرده يا آنها که در حال مردن بودند کار مي‌کرد، گاهي هم براي خودش و گاهي براي خانواده‌ي بيمار که بعنوان خياط هم استخدام‌اش مي‌كردند و خاطرش کمي به او بيشتر پرداخت مي‌کردند. ناگهان او پرسيد: « مادر بانتمپس[5]! آيا آخرين عشاي رباني را براي تو انجام داده‌اند؟»

پيرزن روستايي با سر جواب داد نه و راپت که بسيار متدين بود با سرعت بلند شد : « خداي من! چطور ممکنه؟! من مي‌رم که شفا را برات مي‌آرم» و آنچنان سراسيمه به سمت منزل کشيش به راه افتاد، که بچه‌ها در خيابان وقتي او را ديدند که مثل اسب يورتمه مي‌رفت فکر کردند اتفاقي افتاده است.

کشيش در رداي سفيد کتاني‌اش با سرعت آمد و پسري که با يک زنگ عبور نان عشاء رباني را از حومه‌ي خشک و ساکت روستا اعلام مي‌کرد به دنبال او. تعدادي از مردان روستا که در فاصله‌اي دور مشغول کار بودند، کلاه‌هاي گَل و گشادشان را از سر برداشتند و بي‌حرکت باقي ماندند تا آن لباس سفيد کتاني پشت تعدادي کلبه ناپديد شد، زناني که در حال دسته‌بندي گندم بودند، به علامت عبور آنها برخاستند. مرغ‌هاي سياه که ترسيده بودند در طول نهر آب دويدند تا  خودشان را به محلي امن برسانند و ناگهان خود را در آن پنهان کردند. در همين هنگام کره الاغي که در مرغزار بسته شده بود، با ديدن جبه‌ي سفيد ترسيد و در حالي‌که به شدت لگدپراني مي‌کرد، شروع کرد در طول طناب به تاخت دور خود چرخيدن. پسرک در جبه‌ي کشيشي قرمزش، با شتاب راه مي‌رفت و کشيش که کلاهي زاويه‌دار بر سر خميده‌اش داشت او را دنبال مي‌کرد و در همان حال زير لب ورد مي‌خواند. آخر از همه راپت ، با کمري تقريبا دو لا شده، طوري‌که انگار مي‌خواست خود را به زمين اندازد و دست بر سينه مثل وقتي که در کليسا بود راه مي‌رفت.

آنوره از دور آنها را ديد که مي‌گذشتند و پرسيد:« کشيش ما داره کجا مي‌ره؟» و کارگر او که باهوش‌تر بود جواب داد: « مطمئنا داره براي مادرت نان عشاء مي‌بره.» مرد دهقان بدون اينکه تعجب کرده باشد گفت:« ممکنه» و دوباره به کارش ادامه داد.

مادر بامپتس اعتراف‌اش را انجام داد و شفا و حکم بخشش‌اش را دريافت کرد. سپس کشيش آنجا را ترک کرد و  زن‌ها را در آن کلبه‌ي خاموش تنها گذاشت. راپت شروع کرد به تماشاي آن زن  مردني و از خودش پرسيد که آيا ممکن است او بيشتر زنده بماند يا نه؟

روشني روز رو به زوال بود و هوايي سردتر با وزش شديد باد داخل ‌شده و باعث مي‌شد تا تصوير « اپينال»[6] که به وسيله‌ي دو سنجاق به ديوار وصل شده بود بالا و پايين شود. پرده‌هاي کوچک پنجره که سابقا سفيد بودند و حالا زرد و پوشيده از ذرات ريز کثيف، به نظر مي‌رسيد  به طرف بيرون پرواز مي‌کردند و براي فرار مي‌جنگيدند، شبيه به روح زنان پير.

مادر پير انگار با چشماني باز و بدني بي‌حرکت داشت انتظار مرگ را مي‌کشيد که  به او بسيار نزديک بود اما با خونسردي آمدنش را به تعويق انداخته بود. نفس کوتاهش در گلو سوت مي‌کشيد. همه چيز به زودي کاملا از حرکت خواهد ‌ايستاد و زني ديگر از دنيا کم خواهد ‌شد، يکي که هيچ کس به خاطرش متاسف نخواهد شد.

شامگاهان آنوره بازگشت و وقتي که بر بسترمادر آمد و ديد او هنوز زنده است گفت:«حالش چطوره؟» همان‌ طور که پيش از آن در دوران بيماري‌اش آن کار را انجام ‌داده بود. سپس راپت را راهي کرد و به او گفت:« فردا صبح ساعت پنج، بدون تاخير» و راپت تکرار کرد: «‌فردا صبح ساعت پنج».

راپت هنگام طلوع خورشيد آمد و آنوره را مشغول خوردن سوپي ديد که خودش قبل از  رفتن به سر كار آن را درست کرده بود. پرستار پرسيد:« خب! مادرت مرده؟». او از گوشه‌ي چشم نگاه خبيثانه‌اي به زن انداخت و پاسخ داد:« برعکس، کمي هم بهتره».

ترس و اضطراب راپت را فرا گرفت و بالاي سر زن مردني رفت که  هنوز در همان وضعيت قبل بود: خواب‌آلوده و بي‌حس و حال، با چشماني باز و دستهايي که روتختي را چنگ انداخته بودند.

پرستار فهميد که اين وضع ممکن بود دو، چهار يا حتا هشت روز ديگر هم ادامه پيدا کند و ذهن طماعش آکنده از ترس شد. او از خشم شديدي هيجان‌زده شده بود، خشمي که باعثش آن مرد زيرک بود که او را فريب داده بود و زن که نمي‌مرد.

 با وجود همه‌‌ي اينها، راپت شروع کرد به دوخت و دوز و همچنان منتظر ماند، با چشماني که روي صورت چين و چروک خورده‌ي مادر بامپتس ثابت مانده بود. وقتي که آنوره براي صبحانه برگشت، راضي و خوشحال به نظر مي‌رسيد و حتا کمي هم شوخ بود، چون داشت در وضعيت مناسبي گندم‌هايش را داخل مزرعه مي‌آورد.

راپت رفته‌رفته اوقاتش تلخ مي‌شد. حالا ديگر هر دقيقه‌اي که مي‌گذشت در نظرش زمان زيادي بود و پول هم از او دزديده شده بود. احساس مي‌کرد تمايل شديدي به خفه کردن اين الاغ پير دارد، اين احمق پير خودراي، اين بدبخت لجباز، تا آن نفس‌هاي تند و کوتاه را که  با هر خرناس در گلو مقداري از پول و وقت او را مي‌دزديدند، قطع کند. اما بعد از آن به خطر اين کار فکر کرد و افکار ديگري از  سرش گذشت، بنابراين نزديک رختخواب رفت و به پيرزن گفت:«آيا تا به حال شيطان را ديده‌اي؟». مادر بامپتس زمزمه کرد: «‌نه!». سپس پرستار شروع کرد به حرف زدن و داستانهايي را براي او تعريف کرد تا خاطر مردني و ضعيف‌اش را بترساند. او گفت:« چند دقيقه‌اي قبل از اينکه کسي بميرد شيطان بر او ظاهر مي‌شود.» سپس ادامه داد:‌« براي همه. او هميشه يک جاروي دسته‌دار در دست‌اش و يک قابلمه روي سرش دارد و فريادهاي بلند مي‌کشد. وقتي کسي او را ديده باشد، همه چيز تمام شده و آن شخص فقط چند دقيقه بيشتر براي زندگي وقت دارد». بعد نام يک‌يک کساني را که در آن سال شيطان بر آنها ظاهر شده بود به او گفت: ژوزف لويزل، اولالي رايتر، سوفي پاراگنو و سرافين گراسپيد. مادر بانتس که بالاخره بسيار آشفته شده بود چرخيد و دستهايش را به هم فشرد و سعي کرد سرش را برگرداند تا به انتهاي سمت ديگر اتاق نگاه کند. ناگهان راپت از پايين رختخواب غيب‌اش زد. يک ملحفه از کمد بيرون آورد و خودش را در آن پيچيد، سپس قابلمه‌اي آهني را طوري روي سرش گذاشت که سه پايه‌ي کج آن مانند شاخ رو به بالا قرار گرفت، يک جارو در دست راست و يک دلو حلبي در دست چپش گرفت و ناگهان آن را به هوا پرتاب کرد تا با سر و صدا به زمين بيفتد.

مسلما وقتي که دلو پايين افتاد صداي وحشتناکي ايجاد کرد. بعد بالاي صندلي رفت و خودش را نشان داد. در حالي‌که با سر و دستانش اداهايي در مي‌آورد، داخل قابلمه‌اي که صورتش را پوشانده بود جيغ مي‌کشيد و پيرزن روستايي را که چيزي به مرگ‌اش نمانده بود با جارويش تهديد مي‌کرد.

ترسان، با نگاهي ديوانه‌وار بر صورتش، زن ميت با تلاشي فوق انساني سعي کرد بلند شود و فرار کند، او حتا شانه‌ها و کمرش را هم از رختخواب بيرون کشيد، اما  بعد با آهي بلند به پشت افتاد. همه چيز تمام شده بود و راپت به آرامي همه‌ي وسايل را سر جايشان برگرداند. جارو را گوشه‌اي کنار کمد، ملحفه را داخل آن، قابلمه را روي اجاق، دلو حلبي را کف اتاق و صندلي را مقابل ديوار گذاشت. سپس با قيافه‌ي يک حرفه‌اي، چشمان از حدقه بيرون زده‌ي زن را بست، يک بشقاب روي رختخواب گذاشت و مقداري آب مقدس در آن ريخت، شاخه‌اي شمشاد در آب فرو کرد، بعد زانو زد و با حرارت وردهايي را که به خاطر نوع کارش از بَر بود، پشت هم براي مرده تکرار کرد.

هنگام عصر وقتي آنوره به خانه بازگشت او را در حال دعا خواندن ديد. او  سريع پيش خود حساب کرد که زن بيست سو از او نفع برده است چون فقط سه روز و يک شب را در آنجا گذرانده بود، که روي هم رفته مي‌شد پنج فرانک، به عوض شش فرانکي که آنوره به او بدهکار بود و مجبور بود به او پرداخت كند.

 

 



[1]      The Devil

 

 - [2] - Honore

[3] - Norman

[4] - Rapet

[5] - Bontemps

[6] - Epinal

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 12:37 |

گفتگويي پنهان با جمله هاي يك در ميان

 

اين جا كه هستم، همه جا تاريكه! به قول يكي از نويسنده‌هاي محبوبم: « با چشم سر نمي‌شه ديد»، اما  عجيب احساس آرامش مي‌كنم. حالا فقط تصاوير گنگي از تمام آنچه كه بر من گذشت مي‌بينم. گاهي چشم‌هام را مي‌بندم تا گذشته‌ام را تصور كنم، اما بعد يادم مي‌افته كه اصلا نيازي نيست چشم‌هات را ببندي، چون اينجا كاملا تاريك‌اه...

اين جا كه هستم، گاهي دوست دارم بدونم كجام، اما خوب مي‌دونم كه نه حركتي مي‌تونم بكنم و نه حرفي مي‌تونم بزنم و بدتر از اون اينكه هيچ‌كس نيست تا ازش چيزي بپرسي واز اون هم بدتر اگر يك وقت كسي پيدا بشه، تو اين تاريكي اصلا قادر نيستم اونو ببينم؛ پس فرقي نمي‌كنه كه كسي باشه يا نه!

اين‌جا كه هستم، گاهي صداهاي عجيب و غريبي مي‌شنوم. مثل صدايِ ها كردن، انگار من جايي بالاتر از همه نشسته‌ام و صداهايي نامفهوم از آن پايين مي‌شنوم. درست مثل آن روزها كه تو خيابون بهار نزديك شريعتي بوديم و شب‌ها صداي همسايه از طبقه‌ي پايين وقتي مي‌نشستن در غياب زن و بچه‌اش با رفيقاش پاي منقل بزم مي‌گرفتن و مي‌گفتن و مي‌خنديدن در فضاي كم درخت حياط خانه مي‌پيچيد و از اون همه صدا فقط آواهايي نا‌مفهوم به گوش ما مي‌رسيد؛ من و نرگس و ستاره. ستاره اون اوايل عصباني بود از اين وضعيت ولي بعد عادت كرد.

« به تصور من، اين شخصيت ناشناس داستان ما زيادي مقدمه‌چيني مي‌‌كند و بهتر است كه  سر اصل مطلب برود، پس با اجازه‌ي شما و به حق نويسنده بودنم قسمت‌هاي اضافي صحبت‌هاي اين شخصيت را حذف مي‌كنم.»

چند روزي مي‌شد كه ستاره رفته بود و با نرگس تنها مونده بوديم. بعضي شب‌ها مي‌ترسيدم از اين تنهايي؛ نرگس دير مي‌اومد و صداي آدم‌هاي طبقه‌ي پايين هم گه‌گاه ته دلم را خالي مي‌كرد؛ كافي بود هوس كنند بيان بالا، اون وقت ديگه هيچ فريادي صدام را به بيرون نمي‌رسوند. ستاره هميشه مي‌گفت كه از اين وضعيت خسته شده؛ اين بود كه يك روز وسايلش را بست، يك وانت بار كرايه كرد و برگشت خوابگاه. مي‌گفت ترجيح مي‌ده توي خوابگاه باشه تا اين جا. شب دير اومدن‌هاي نرگس كلافه‌مون كرده بود. صاحب‌خونه شرط كرده بود كه دختراي سربه‌راهي باشيم ، تا دير‌وقت رفت و آمد نكنيم، روابط مشكوك نداشته باشيم و حالا چند وقتي بود كه اتفاقا همه‌ي اين قوانين داشت تو خونه‌ي سه نفري ما نقض مي‌شد و حتا وقتي دو نفر شديم هم هيچ‌گونه تغييري در اين روند ايجاد نشد.

مجبور بودم به مامان دروغ بگم؛ مي‌گفتم اوضاعم مناسبه؛ كم و كاستي ندارم ؛ حالم خوبه؛ اما تمام تنم از مشت و لگدهاي نرگس و رفقاش سياه شده‌ بود! اين اواخر كمتر مي‌رفتم شهرستان، از ترس اينكه مبادا مامان از وضعيت‌ام آگاه بشه. حتما ديگه اجازه نمي‌داد برگردم تهران و من هرگز حاضر نبودم جاي ديگه‌اي جز تهران زنده‌گي كنم. از طرفي، كلاس‌هام را دوست داشتم و مي‌دونستم كه برگشتن به شهرستان مصادف خواهد بود با تعطيلي كارم، يعني بايد دور بازي‌گري يك خط قرمز مي‌كشيدم!...

« البته من كه نويسنده‌ام فكر مي‌كنم كه خط قرمز كشيدن دور بعضي چيزها به مراتب بهتر از افتادن توي خط قرمز‌هاي مختلف‌ باشد! اما خوب چون شخصيت داستان ما اصولا اهل منطق نيست پس بهتر است به ادامه‌ صحبت‌هايش گوش دهيم.»

 اون شب خيلي خسته بودم؛ حوصله نداشتم برم خونه ، حتما نرگس به‌ام گير مي‌داد كه چرا دير رفته‌ام خونه؛ اصلا هم حاليش نمي‌شد كه من دارم از سر كارم بر مي‌گردم نه «اكس پارتي»  و رقص و مجالس منقل و وافور؛ مثل او! از وقتي كه معتاد شده بود هم ديگه هيچي نمي‌فهميد؛ تازه‌گي‌ها هم متوجه شده بودم كه هر چي توي خونه گم مي‌شده كار اون بوده. آخرين بار هم ستاره پلاك طلايي را كه خواهرش براي روز تولدش  به او هديه داده بود گم كرد؛ انگار اينها را مي‌فروخت تا پول موادش را تامين كنه.

اين جا كه هستم، گاهي با خودم فكر مي‌كنم اي‌كاش من هم مثل ستاره بر‌گشته بودم خوابگاه ؛ نمي‌خواستم با رفتن به خوابگاه آزاديم را از دست بدم ـ « توجه كنيد به همان خط قرمزي كه قبلا درباره‌ي آن صحبت كرديم!» ـ پامون را كج بر‌مي‌داشتيم احضار مي‌شديم سرپرستي و بعدش هم هزار جور پرس و سئوال و... من هم اصلا حوصله‌ و وقت اين جور كارها را نداشتم. بالاخره اون شب رفتم خونه‌ي «عمه شهلا» ؛ عمه‌ي ستاره كه بعد از رفتن او هنوز هم با‌هاش رفت و آمد داشتم. عمه شهلا كه تنهايي زندگي مي‌كرد و شوهرش را سالها پيش از دست داده بود مثل هميشه خوب تحويلم گرفت، اما چون صبح خيلي زود بايد از منزل بيرون مي‌رفت من هم مجبور شدم كه حوالي ساعت شش برگردم خونه. خيلي خوابم مي‌اومد؛ خسته بودم، عاقبت هم تصميم گرفتم كه اون روز هر طوري شده يك سر برم  شهرستان. سه چهار

روزي تعطيل بودم . تا رسيدن به خونه توي اتوبوس چرت زدم. يك ساعتي طول مي‌كشه تا برسم.تمرين‌هاي روز قبل اونقدر سنگين و نفس‌گير بودند كه رمق راه رفتن برام نگذاشته بود؛ تازه با وجود اين كار‌گردان كلي سرم  هوار كشيده بود كه چرا سر تمرين‌ها بي‌حوصله‌م و كار نمي‌كنم؟! شايد هم واقعا اون حق داشت! ...هوا بيرون سرده؛ ها مي‌كنم و روي شيشه‌ي بخار گرفته اول اسم كارگردان را مي‌نويسم...

« من كه فكر مي‌كنم  اگر به اين شخصيت اجازه دهيم تصميم دارد ما را در تمام جزييات زندگي‌اش شريك كند؛ پس لازم مي‌دانم كه به خاطر نزديك شدن به اوج داستان باز هم از صحبت‌هاي اضافي او حذف كنم.»

در مي‌زنم، كسي در را باز نمي‌كنه. كليد مي‌اندازم. پايين كه هيچ خبري نيست. مثل هميشه ، اين موقع روز، سوت و كور. در بازه اما كسي توي حياط نيست. چراغ اتاق عباس آقا  همسايه‌ي پاييني روشنه. اما همه جا ساكت و بي‌صداست. در بالكن كه تنها راه ورودي‌اه قفله...تعجب مي‌كنم! نرگس هيچ وقت در را قفل نمي‌كرد، درست عكس من كه هميشه از ترس پاييني‌ها تمام در و پنجره‌ها را قفل مي‌كردم و مي‌خوابيدم. خوب شد كليد را برداشته بودم. در را باز مي‌كنم. نور چراغِ برقِ تويِ كوچه كمي داخل راهرو را روشن مي‌كنه. مثل هميشه همه جا به هم ريخته است، اما آنچه كه من را به تعجب وا مي‌داره حضور كفش‌هاي ناشناسيه كه روي قالي رنگ و رورفته‌ي جلوي در، كنار راهرو روي هم انباشته شده‌اند و اتفاقا يكي كه بزرگ‌تر از همه هم هست هيچ شباهتي به كفش‌هاي دخترانه نداره! يك لحظه با خودم فكر مي‌كنم كه نكنه در غياب من نرگس شبونه بزم ترتيب داده و...عصباني مي‌شم. كيفم را همون جا نزديك در پرت مي‌كنم وهمون جوري با عصبانيت وارد خونه مي‌شم. ما تنها يك سالن و يك پذيرايي داريم؛ مستقيم مي‌رم توي سالن، چند تا رختخواب پهنه. نگاه مي‌كنم، نرگس ميون اونها نيست! بر مي‌گردم، مي‌رم توي اتاق . تاريكه و فقط روشني محو صبح‌گاهي از لاي پرده‌ي پنجره كمي فضا را روشن مي‌كنه. نه! نمي‌تونم باور كنم! نرگس ... كنار يك پسر!... يك آدم وحشتناك كه با ديدن من توي چارچوب در نيشخند مي‌زنه و نرگس را كه سرش روي سينه‌ي او افتاده و خوابيده بيدار مي‌كنه و بعد هر دو بدون تعجب و موزيانه مي‌خندند. چشم‌هام مي‌خواد بيرون بزنه. با هر بدبختي كه شده چند قدم بر مي‌گردم عقب. مي‌رم به سمت سالن؛ تصميم مي‌گيرم كه هر چه زودتر برم شهرستان. حالا انگار قدرت مضاعفي به پاهام رسوخ كرده؛ خسته شده‌ام و تازه مي‌فهمم كه ديگه حوصله‌ي هيچ چيزي را ندارم. سريع خودم را مي‌رسونم توي سالن. خواهر نرگس و دوست‌هاش وسط اتاق خوابيده‌اند. با سرعت وسايلم را جمع مي‌كنم. گوشه‌ي اتاق ، توي قفسه، كنار پنجره... احساس مي‌كنم چيزي شبيه صداي طبل توي مغزم ضربه مي‌زنه. ضربان قلبم سريع‌تر از معمول شده. ساكم را بر مي‌دارم و همه چيز را داخل‌اش مي‌چپانم، كثيف و تميز. مي‌رم از تو كمد روسريم را بردارم ... صداي تلفن!!! كي مي‌تونه باشه؟! گوشي بغل دستمه، برش مي‌دارم.

ـ بله؟ ...

صداي گرفته‌ي مردانه‌اي از پشت گوشي جوابم را مي‌ده:

ـ سلام، با نرگس كار دارم، هست؟

...خودش‌اه. همون كثافتي كه چند بار نرگس را بيرون باهاش ديده بودم. خدايا آخه اينا هيچي براشون ارزش نداره؟! ...

ـ نرگس تو بغل يكي ديگه‌ست بدبخت! بيا جمعش كن...

ديگه نمي‌فهمم چي مي‌شه. گوشي را توي دستم فشار مي‌دم. نيرويي عجيب انگار از مغزم تا دستم حركت مي‌كنه و بعد گوشي تلفن به سخت‌ترين وجه ممكن به ديوار روبرو برخورد مي‌كنه. يكباره كسي گردنم را مي‌چسبه. تا به خودم بيام سه چهار نفري ريخته‌اند روي سرم.

« حالا تصور كنيد» :

انگشت‌ام لاي دندون يكي‌شون مونده. يكي موهام را توي چنگش گرفته و نرگس كه  روي شكم‌ام نشسته مدام به صورتم سيلي مي‌زنه و به‌ام فحش مي‌ده. نمي‌دونم بايد چي‌كار كنم، يعني اصلا توان اينكه كاري كنم را ندارم. فقط دست و پا مي‌زنم تا خودم را از دستشون خلاص كنم. تمام وجودم از خشم لبريزه. چشمهام رنگ خون گرفته. نرگس حالم را به هم مي‌زنه! با هر زحمتي كه شده  براي يك لحظه خودم را آزاد مي‌كنم، ناگهان به ذهنم مي‌رسه كه ممكن‌اه بكشندم، بايد از خودم دفاع كنم، به هر وسيله‌اي كه شده. پس به سمت آشپزخونه خيز بر مي‌دارم . كارد روي كابينتِ زنگ زده رها شده، محكم دسته‌ي چوبيِ چربِ نشسته‌اش را توي دست مي‌گيرم.  دوباره به سمتم حمله مي‌كنند، درست مثل چند تا گرگ‌ گرسنه. چشم‌هام را مي‌بندم وفقط كارد را توي هوا تكون مي‌دم. هيچ چيز نمي‌فهمم. واقعا هيچ چيز. دوباره سنگيني هيكل ناموزون تنفرانگيز نرگس را روي بدنم حس مي‌كنم. مرا كف آشپزخونه مي خوابونن. كمرم روي سردي موزائيك يخ مي‌كنه. دست وپا زنون فرياد مي‌زنم و فحش‌هاي اونها را با فحش جواب مي‌دم. براي يك آن آرزو مي‌كنم اي كاش مادرم بود، نرگس مي‌خواد چاقو را از دستم بگيره. با تمام قوا مقاومت مي‌كنم. هوا را با حركت ممتد كارد برش مي‌زنم. نمي‌دونم بايد چه كنم؟! صدام به هيچ جا نمي‌رسه يا اين كه در قفل‌اه؟!

« خوب به نظر من بد نيست  كمي زاويه ي ديدمان را نسبت به ماجرا تغيير دهيم. پس به سراغ همسايه‌ي پاييني مي‌رويم كه  تنهاست و با شنيدن سر و صداي دخترها خودش را به در رسانده و پشت درِ قفل شده ـ كه البته من فكر مي‌كنم نرگس قبل از حمله به آشپزخانه و براي جلوگيري از فرار شخصيت اصلي داستانمان آن را قفل كرده ـ گوش ايستاده است و حالا با اوج گرفتن صداها سعي در آرام كردن آنها دارد.»:

« تازه داشتم از خواب بيدار مي‌شدم . يعني تو عالم خواب و بيداري بودم كه با صداي جيغ و فرياد از خواب پريدم. اول خيال كردم دارم خواب مي‌بينم اما بعد متوجه شدم كه صدا از طبقه‌ي بالاست. به سرعت خودم را به اونجا رسوندم، مثل اين كه دعواشون شده بود. هر قدر دسته‌ي در را پايين زدم نتونستم بازش كنم. صداي جيغ و فريادشون لحظه به لحظه بيشتر و بلند‌تر مي‌شد. يكي دو تا از همسايه ها سرك مي‌كشيدند تا ببينند چه خبر شده. بايد يه كاري مي‌كردم. هنوز خماري منقل شب پيش از سرم بيرون نرفته بود. مخم كار نمي‌كرد. اول تصميم گرفتم كه هر طور شده در را بشكنم اما بعد منصرف شدم؛ از ترس صابخونه. زن همسايه از تو بالكن خونه‌ش داد كشيد:

-       بابا يه تلفن بزنيد به صابخونه ،  بگو بياد اين خروس جنگيا را از اين جا بندازه بيرون. هر روز خدا يه برنامه‌اي برامون دارن ، صاحاب كه ندارن!

بعد با ادا و اطوار روسري نازكش را كه انگار به  اجبار روي موهاي نيمه سفيدش كشيده بود پيش‌تر آورد و  رفت داخل خونه و اين فقط من بودم كه عمق فاجعه رو از فحش‌هايي كه داشت پشت در بسته رد و بدل مي‌شد مي‌فهميدم.

سريع خودم را مي‌رسونم پايين . شماره‌ي صابخونه را مي‌گيرم. فكر مي‌كنم درست نيست پاي پليس وسط بياد. مي‌گه تا نيم ساعت ديگه خودش را مي‌رسونه . اما خيلي ديره. صداي فرياد بلندي از بالا شنيده مي شه، بعد ناگهان سكوت  ... »

« حالا از يك زاويه‌ي ديگر نگاه كنيد.»

چاقو را توي هوا نگه مي‌دارم...

ـ به خدا خودم را مي كشم...

 دندون هام روي هم قفل شده‌اند. تمام عضلاتم گرفته. نمي‌تونم تكون بخورم. چشماي از حدقه در اومده‌ي نرگس حالتشون عوض مي‌شه. به شدت داره مي‌خنده . قهقهه مي‌زنه و بقيه هم شروع مي‌كنن به خنديدن. نمي‌دونم بايد چه كنم؟! چاقو را به شدت روي دستم مي‌كشم. اين طوري شايد آروم بشم. احساس مي‌كنم دارم تيزي چاقو را روي پوست نرگس مي‌كشم. گرمي لذت بخشي را روي دستم حس مي‌كنم و سوزشي كه تا اعماق قلبم را به درد مي‌آره. نرگس با يك جهش به سمت‌ام حمله مي‌كنه.چاقو را از دستم مي‌كشه. مثل ديوونه‌ها شده . از وقتي كه شروع كرده به مصرف مواد گاهي اوقات ديوونه مي‌شه، همه چيز را به هم مي‌ريزه و اسباب-اثاثيه را مي‌شكنه، اما اين بار انگار مي‌خواد ... چشماش قرمزه!... قرمز!...دهنش كف كرده، دستش را بالا مي‌بره، يك جرقه!...حالا انگار چيزي جگرم را مي‌شكافه. همه تنم كرخت مي‌شه و من تنها مي‌تونم فرياد بزنم. مي‌خوام دنيا از درد من با خبر بشه!

اين جا كه هستم، توي تاريكي با خودم اون روزها را مرور مي‌كنم و سعي مي‌كنم دوباره به مرگ خودم كه خيلي ناگهاني بود فكر كنم. يادم هست وقتي كه افتادم ديگه هيچي نفهميدم. نه چيزي مي‌ديديم و نه چيزي مي‌شنيدم. بعد توي يك تاريكي مطلق بودم و هيچ كس نبود و من فرو رفتم...

حالا اين جا ، جايي كه هستم، جايي كه در واقع هيچ جا نيست، تو تنهايي، نشسته‌ام منتظر تا كسي بياد. شايد حتا نرگس، كه فكركنم به زودي او هم به يك سياهي مطلق مي پيونده، با اين توضيح كه، اين جا، تو اين تاريكي محض، ما ديگه هرگز همديگه را نخواهيم ديد...حتا اگه دوباره با هم تو يك خونه زندگي كنيم! 

                                                                                                      

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 16:37 |

کتاب‌هاي بزرگسالان که براي کودکان نوشته شده

نمونه‌هاي مخالف از کتاب‌هاي کودکان

 

ويژگي

«مرد پنيري بوگندو و ديگر داستان‌‌هاي احمقانه‌ي عادلانه»[1] نوشته‌ي « جان سيزکا» [2]در ميان بزرگسالان بسيار محبوب است، شايد حتا بيشتر از کودکان.

«کشتن مرغ مینا»[3] نوشته‌ي « هارپر لي»[4] در اصل براي کودکان نوشته نشده بود و اکنون در درجه‌ي اول، کتابي براي کودکان است.

 

براي کودکان نوشته يا پيشنهاد شده‌اند.

« همه‌ي اسب‌هاي زيبا»[5] نوشته‌ي « کرماک مکارتي»[6] کتاب بزرگسالي است با قهرماني کودک. توجه کنيد که خيلي از کتاب‌هاي بزرگسالان با قهرمان کودک وقتي که به عنوان کتاب کلاسي مورد استفاده قرار مي‌گيرند، وارد حوزه‌ي کتاب‌هاي نوجوانان مي‌شوند. 

« دوست من آقاي ليکي»[7] نوشته‌ي «‌جي.بي.اس»[8] کتابي است براي کودکان با يک  ضد قهرمان‌ بزرگسال.  

قهرمان‌هاي آن کودکان هستند.

 

« منظره‌اي پريده‌رنگ از تپه‌ها» [9]نوشته‌ي «‌کازيو ايشيگورو»[10] هيچ موضوع نامناسبي ندارد، ژانر آن  هم در ادبيات داستاني بزرگسالان نمي‌گنجد.

« به درد نخور»[11] نوشته‌ي « ملوين برگس»[12] درباره‌ي استفاده از هرويين است، « اينجا خنده نه»[13] نوشته‌ي « ريتا ويليامز گارسيا‌» [14]درباره‌ي «‌اف.جي.ام»[15] است.

 

موضوعات مربوط به بزرگسالان درآن نمي‌گنجد و مناسب کودکان است ... ملاکي بحث‌انگيز، آنچنانکه  بسياري از متخصصان  در اين باره بحث مي‌کنند که بايد از برخي موضوعات که کودکان با آن مواجه هستند ( مانند: اختلالات خوراکي، تجاوز، سوء استفاده‌ي جنسي، زندان، جنگ و ... ) چشم پوشي کرد.

«جاناتان ليوينگستون، مرغ دريايي»[16] نوشته‌ي «ريچارد باخ»[17]

 

« سرزمين تابستاني»[18] نوشته‌ي « مايکل کابون»[19]

نسبتا کوتاه باشد.

« ماوس»[20] نوشته‌ي « آرت اسپيگلمان»[21] رماني تصويري براي بزرگسالان است.

 

« لمس گل لاله»[22] نوشته‌ي « آن فاين»[23] کتابي غير تصويري براي کودکان کم سن و سال است.

حاوي تصوير باشد، در کتاب‌هاي ويژه که براي کودکان کم سال‌تر نوشته شده‌اند.

« زن جنگ‌جو»[24] اثر « ماکسين هنگ کينگستون»[25]

« اسکليگ»[26] نوشته‌ي « ديديد الموند»[27]

 

به زبان ساده نوشته شده باشد.

« پارک ژوراسيک»[28] نوشته‌ي «‌مايکل کريکتون»[29].

« اسب کوچک قرمز»[30] نوشته‌ي « جان اشتاين‌بک»[31].

داراي طرحي با گفتگو و اتفاقات بيشتر و توصيفات کمتر بوده و احتياج به تفکر کمتري داشته باشد.

 

«  چهره‌‌ي مرد هنرمند در نوجوانی»[32]  اثر « جيمز جويس»[33]، با نگاهي به  نوشته‌ي بالا  درباره‌ي کتاب‌هايي با قهرمانان کودک نيز ببينيد.

 

 

« آقاي فاکس عجيب و غريب»[34] نوشته‌ي « روالد دال»[35].

 

درباره‌ي موضوعات رشد و رسيدن به سن بلوغ و بزرگسالي باشد.

« سرچشمه»[36] نوشته‌ي « آني راند»[37]، « تصوير دوريان‌گري»[38] اثر « اسکار وايلد»[39].

 

« دانشنامه‌ي براون»[40] نوشته‌ي « دونالد. جي. سوبول»[41].

تعليمي، آموزشي يا سعي در  آموزش کودکان در زمينه‌ي مسايل اجتماعي و رفتاري داشته باشد؛ در غير اين‌صورت، در بردارنده‌ي افسانه‌هايي از خيال‌بافي و ماجراجويي باشد.

 

« ارثيه‌ي بلبل»[42] نوشته‌ي « کاترين آر. کولتر»[43].

 

«‌پلي به سوي ترابيتيا»[44] نوشته‌ي « کاترين پاترسون»[45]، « هم‌آواز با جادوگران »[46] نوشته‌ي « لارن ميراکل»[47].

 

پايان خوش داشته باشد، به طوري‌که در آخر خوبي بر بدي پيروز شود.



[1] - The Stinky Cheese Man and Other Fairly Stupid Tales

[2] -  Jon Scieszka

[7] - My Friend Mr. Leaky

[9] - A Pale View of Hills

[11] - Junk

[13] - No Laughter Here

[14] - Rita Williams-Garcia

[15] - FGM : femail genital cutting

[30]-  The Red Pony

[42] - The Nightingale Legacy

[46] - Rhymes with Witches

[47] - Lauren Myracle

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در جمعه ششم مرداد 1385 و ساعت 1:40 |