تبليغاتX
جای خالی عشق

وقتی می شکنی اجازه نده هیچکس حتا صدای ترک خوردنت را بشنوه. بذار تنهای تنها باشی. راتی فراموش نکن یک تابلوی ورود ممنوع همیشه رودر تنهایی هات نصب کنی...

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 23:41 |
پس از آن فسون که کردی بشنو صدای ما را                که بگویم از شروعش تب و تاب ماجرا را

نه مــــــــرا قرار رفتن نه تو را ســــــــــر مدارا                 بگذار عشق باشد «تو و دوستی خدا را»

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 13:1 |
شب

ستاره پوش

ماه

از فراز کوه

به طعنه می کند نگاه

ابر

زمین خشک را

خیس می کند به اشک

و آسمان

محو چشمهای آفتابی تو می شود

 

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 12:59 |

فصل چیدن آرزو:

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

کام ما خشکیده و دریا  بخیل

 

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 و ساعت 2:16 |

کوچ می کنم تا سایه سار نگاهت

از پشت پرچین خیس چشم های تو

آفتاب عشق دیگری طلوع می کند

 

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 و ساعت 0:6 |

مرگ پایان کبوتر نیست

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:18 |

جاي پاي تو

لاي سبزه‌هاي خيس جاده‌ها هنوز

رد خاطرات خوب روزهاي رفته را

در دلم سرود مي‌کنند

بوي شرجي دلت

نم‌نم ترانه‌هاي

آسمان ابري است

سبز مي‌شويم عاقبت

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:38 |

مادر:

زمستان زوزه مي‌کشد در ميان تپه‌ها

جک و مادر:

ديلوم دو ديلوم

زمستان زوزه مي‌کشد در ميان تپه‌ها

ديلوم دو

 

 

( در حين خواندن آواز، جک برمي‌گردد  گاو را دوباره در دايره مي‌گرداند تا سطل را  از شير بيشتري پرکند.)

جک:

اون گاو ِخوبيه. (ما...)

داستانگو:

تگرگ و باران مي‌خوره رو سقف‌هاي فلزي

مادر:

بارون و برف سرد روي زمين مي‌بارند

جک و مادر:

مي‌گن «ولف‌پن کريک» يخ زده

کاتل دي کاتل دوو ديلوم دوو دي

داستانگو:

و بعد، برف بر زمين نشسته و همه جا ساکتِ ساکت بود.

جک:

مامان، هوا اندازه‌ي دسته‌هاي در سرده.

مادر:

بيا اينجا پسرم. بيا يه کمي از اين دونه‌هاي ذرت بخور.

جک:

اما مامان، مگه نمي‌خواستي...

مادر:

مي‌دونم، يه مقدار نگه داشتم که بهار آينده تو زمين بکاريم، اما فقط همين‌قدر برا خوردن داريم. تو بخور، يه کم گرمت مي‌کنه.

جک:

بله مامان.

داستانگو:

و بهار آمد و گل‌ها بر روي کوه‌ها باز شدند.

سلام دوستان. دیالوگ بالا بخشی از نمایش «جک و لوبیای سحرآمیز» است که من آن را ترجمه کرده ام و اگر خدا بخواهد به زودی توسط مرکز هنرهای نمایشی به چاپ می رسد. بقیه ی نمایشنامه های این مجموعه را هم اعضای دیگر کمیته ی ترجمه ی خانه تئاتر دانشگاهی ایران ترجمه کرده اند. البته با نظارت دوست خوبم علی ظفر قهرمانی ...

بقیه ی اطلاعات را بعد از چاپ کتاب می توانید با مطالعه ی آن به دست آورید. 

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 و ساعت 15:21 |
فراموش کن که هستی. وقتی فکر می کنی که هستی و بعد از یک مدت پی می بری که نیستی و هرگز نبوده ای آن وقت دوست داری یک خودکار سیاه برداری و روی اسم خودت را همه جا خط بزنی...

تاریخ فراموش شده ها را زنده نگه می دارد...

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 و ساعت 22:35 |

بغض بغض کال ناتمام

درد درد تیره ی همیشه گی

و من که خسته ام

آشتی می کنیم عاقبت

گریه زاده می شود 

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 و ساعت 23:3 |